امین ابهری خوشدل: همکلاسی هنرستانم بوده و سال نخستینی که آزمون کنکور داد پذیرفته شد. کاردانیشو از آموزشکده ی فنی وحرفه ای شهید رجایی لاهیجان گرفت و در مؤسسه ی غیر انتفاعی اندیشمند لاهیجان کارشناسیشو هم گرفت و اکنون یه مغازه ی الکترونیکی هم تو پاساژ خیر خواه لاهیجان ، طبقه ی نخستش داره . کلَّشم خوب کـــــار می کنه. همیشه هم خندانه.

تو مغازشم همیشه شکلات پیدا میشه. اما یه چند ماهی شده که دیگه شکلات نمیاره. بهش پیشنهاد دادم که یه فلاسک چای همیشه با خودش بیاره. میگه من که چایی نمی خورم. بهش می گیم ما که می خوریم. میگه پس خودت بیار دیگه!!! میگیم ساعت 12 مغازه ات رو نبند . اما خدا نکنه از خونه بهش زنگ بزنن. همون آن باید جمع کنه بره خونه. برا همینه که سود بالایی از کارش نمی کنه. کجایی همایون که یادت به نیکی. تا ساعت 14 و از اون وَرَم تا 22 یا حتی 23 تو مغازش می بودیم و اون هیچ مــــــــحدودیتی نمی داشت. خلاصه ماجراهایی داریم با این امین! یه شبم اومد خونه مون ، با آرمان. آقا دق آورد مارو. هر 2 ثانیه به 2 ثانیه می گفت ، بریم ، بریم ،بریم! آخرشم بهش گفتیم خودت برو. گفت من راه برگشت رو نمی دونم!!! خلاصه فرستادیمش و گولش زدیم و بسیار حال داد. به منم میگه که خیلی بی ادب شدم!!! یه کم پاستوریزه است. اما خودشم دیگه داره مانند ما میشه! در کل کار آدمو را میندازه. اگه کسی پروژه ی الکترونیکی داره پیشنهاد می کنم بیاد پیشش. می تونه حلش کنه.
جواد اسماعیل زاده : اینم همکلاسی هنرستانم بوده و کاردانیو سال نخست با امین پذیرفته شد و کارشناسی هم همکلاسی امین بود. بچه ی آهندان هست که یکی از دهستانهای شهرستان لاهیجانه. یه کم باحاله ، ولی با حاله. هنوزم که هنوزه شیرینی پذیرفته شدن کارشناسیشو بهم نداده. یه جورابم تازه خریده بود که شیرینی اونم بهم نداد. سر کار هم کم و بیش می ره. در کل آدم نیست !!! اما تلاشش برا آدم شدن ســــتودنیه و من بهش می بالم!! هر گاه که یه چیزی ازش می خوام یه ثانیه قبلش داده به یکی دیگه!! فارسی گیلکی قاطی پاطی با هم سخن می گیم. راستی چوب خور منم هست!
امید ترکاشوند : امید بچه ی نهاوند همدان هست. اصلیتش لر هست. یعنی بهتره بگم لک هست! خیلی آروم و شایدم مهربونه. اما آب زیر کاست. یه بار حالمو گرفت که دیگه بخشیدمش. به نظر میاد با مرام باشه. چون من فقط چند روز باهاش بودم و توی همون چند روز تقریبا صمیمی شدیم. به من می گفت با اینکه لاغری ولی زورت خیلی زیاده. خودشم هیکلیه.

رشتش رادیو لوژی هست و اکنون دانشجوی کارشناسی دانشگاه علوم پزشکی تهرانه. توسط مازیار باهاش آشنا شدم که شرحش خواهد آمد. یه سری تمایلات ویژه داره که اینجا از گفتنش معذورم. دیگه چیز ویژه ای ازش به اندیشه ام خطور نمی کنه.آها جز اینکه عاشق دعواست و همیشه ســـــــنگ پرتاب می کنه و در هنگام دعوا خیلی خطرناک میشه!! همچنینن همیشه هم میگه دلش برا من تنگ شده. دل منم براش تنگ میشه.
صادق تقوی : بچه رودسره. با احسان که شرحش خواهد آمد کاردانیو در لاهیجان خوند. البته رشتش رایانه است. کارهای گرافیکی و بازی سازیش و همچنین برنامه نویسیش حرف نداره. من همیشه بهش میگم بهترین برنامه نویس جهان.به همه جور آدما می سازه. یه کم تعارفیه و تا هنگام درازی با آدم رودربایستی داره. مسئولیت پذیره و از تشنج بدش میادو بیشتر سکوت و آرامش رو در کنار خونواده می پسنده. بسیار کم خشمگین میشه. هنگامی که خشمگین میشه صداش رو به زوال میره به جای اینکه بالا بره. وقتی اَاَاَه میگه یعنی خشمگینه. خیلی خوش مشرب و اهل حاله. هرگزم گوشیشو پاسخ نمی ده. اگه باهاش کار دارین باید حتما زنگ بزنید خونش. خونشون انگور هندی و فندق داره. صبحانه هم ازون سیاها میاره!! اما من نخوردمش. اون دو روز و دو شبی که با هم بودیم از بهترین شبهای عمرمون بود.منو احسان و آرمان!
اخیرا علاقش به من کم شده. اما من همچنان بسیار می دوستمش.دمش گرم.
پویا تقی پور : بچه ی ششکل کوچان است. اما از کودکی لاهیجان بوده. داره دانشگاه آزاد لاهیجان کارشناسی الکترونیک می خونه. دستی در رباتیک هم داره. بسیار اکتیوه. آدم باهاش حــــال می کنه و حال میده که با یه شماره ی نا شناس اذیتش کنی و مثلا خودتو سمیرا معرفی کنی. اون وقته که دیگه خوابو زندگیو ازش خواهی گرفت. یه پراید سپیدم داره. قراره که شام بریم خونشون. اما فعلا خبری نیست.منو هم دوست نداره!
احسان جمال نیکویی : بچه ی کاسه گر محله ی لنگــــروده. ( آها ، لوش دادم. دیــــگه نمی تونه برا رشتیها کلاس بذاره!!) احسانم همکلاسی هنرستانم بوده و اینم سال نخست کاردانی پذیرفته شد. اما با هم تموم کردیم!! آقا این احسان برا خودش دنیایی داره که باید 609 جلد رمان بحار الأحسان دربارش بنویسم. یه پسریه با قد متوسط و اندام تقریبا چاق. کاراته کاره. دست و پاش مانند آهنه . یه اتاق داره که محل اکتشافات اتمیشه. به قول ما گیلکا اسب با بار تو اتاقش گم میشه. هنگامی که می ریم خونشون نهایت پذیرایی رو با مشت و لگداش از ما می کنه. تو خونشونم پر از درخت پرتقاله. برا همین من همیشه دوست دارم که زمستونا برم خونشون. دستی در سنتور هم داره و مضرابش خوب می جنبه. اما تنــــبلی می کنه و هرگز تمرین نمی کنه. اخیرا به سه تار علاقه مند شده و سه تار سجاد ( پسرداییم) رو گرفته تا کمی بتمرینه. همیشه داد نداشتن پول برا انجام دادن پروژ های سریشو داره. اما وضعش زیادم بد نیست. یه کم کله ی اقتصادی نداره. عشقش صادق تقویه. هنگامی این دوتا کنار هم باشن دیگه آدم احساس می کنه که تو یه فضای دو بعدی دیجیتالی ایزومتریک سوم شخص اکشن قرار داره و اونقدر با همین بیت و بایتو اینتیجر و فلوتو تری دی مکسو تکست چرو این مزخرفات حال می کنن و می خندن که هر کی ندونه مــــــی انـــــدیشه دارن رساله ی دلگشای عبید زاکانی رو می خونن.

آقا این مخیه برا خودش. 8051 – AVR – C ++ – C - اسمبلی – بازی سازی – پروژه های الکترونیکی – تابلو روان ـ روباتیک و کلا هر گونه غلط کاری که از دست ماها بر نمیاد از دست این هیولای آدم نما برمیاد. البته اگه اعصابش آروم باشه. در ضمن باید بگم که انگلیسیشم خوبه و همه رو خودش به تنهایی تو خونه با دیدن فیلمو ... یاد گرفت. پیشنهاد می کنم پروژه های برنامه نویسی C و ++C خودتونو ، اگه از پسش بر نمیاید بدین این براتون انجام بده. زیادم پولی نیست . اونش با من. واقعا شاید بهترین برنامه نویس استان گیلان تو این دو زبان و حتی شاید AVR باشه. از من گفتن.
تو انجام دادن کارهای مکانیکی و ظریف هم واقعا بی ماننده و بسیار تمرکزش بالاست. اعضا و مغزش بسیار با هم هماهنگه. تو کارگاه سوهانکاری هنرستانم بهترین بود و کلا دریای استعداده. فقط همیشه ازینکه نمی تونه خوب بخونه اندوهگینه و واقعا اگه این یکیو رو هــــم می داشت ما دیگه باید کاسه کوزه مونو جـــــــمع می کردیمو مرخص می شدیم. به گفته ی آرمان بسیار فروتنه و خودشو نمی بینه. ران بکیک هم بسیار زیبا می زنه و اگه به منو آرمان بخوره مارو در هم ممزوج المزاج الی یوم القیمه می کنه!!!می اندیشه دوسش ندارم. اما واقعا دوسش دارم. بسیار احساسیه و گاهی هم بسیار مهربون. به هر حال شــــاید اگه بگم : در وهم نیاید و در وصف نگنجد گزاف نگفته باشم!!
حسن جوری : اهل رشت هست. ازدواجم کرده. خانومشم اهل همدان هست. اینا جد اندر جد ـ مادری و پدری ـ عکاس ، طراح و یا تصویر ساز و کلا هنرمندن. خودشم تو آموزشکده ی شهید رجایی گرافیک خونده ، اما حرفه ی اصلیش عکاسیه. فکر کنم هیجدهمین عکاس برتر جوانِ کشوره و جز 100 عکاس برتر کشوره. عشق عکسه.

چشماشم اخیرا ضعیفتر شده و عینکی شده. من فکر می کنم که خانومشو خیلی دوست داره و خانومشم اونو خیلی دوست داره. چند بار قول داده که با خانومش بیاد به کلبه ی ما. اما هنوز افتخار نداده. چون واقعا کلاسش خیلی بالاست دیگه. مارو محل نمی کنه. همیشه هم با هم بحث داریم و در ظاهر همیشه با هم دعوا داریم و کلا بعد از چند دقیقه که پیش هم باشیم جنجال به پا میشه. هنگام بسیاری میشه که ندیدمش و هیچ آگاهی ازش ندارم. امیدوارم هرجا هست با خانومش که هرگز ندیدمش در آرامش و خوشی به سر ببره. اخیرا تو لاهیجان ناگهانی دیدمش. جشن ازدواج گرفت و دیگه رفت سر خون زندگیش.
مسعود رفیعی : یه چیزی باید درباره ی مسعود بگم که این یکیو واقعا نمیشه توصیف کرد. اینو واقعاً خودتون باید ببینیدش.. ولی تلاشمو می کنم. اصالتاً برای یکی از روستاهای شهر ما یعنی کوچان هست. اما خونه ی پدر بزرگش توی یکی از روستاهای لاهیجان ـ رودبنه ـ به نام پهمدان هست. خونه ی خودشون توی اسلامشهر تهرانه. از کودکی با پافشاری خواهرش کلاس انگلیسی می رفت و از 15 سالگی تدریس می کرد و باید بگم که انگلیسیش تو بین دوستام از همشون بهتره. اما یه بدی داره که خودشو آپدیت نمی کنه. خیلی احساساتی و ریلکسه و در نگاه نخست آدم یا کاملا ازش بدش میاد ، یا خیلی ازش خوشش میاد. قیافش یه کم بزرگ نشون میده ، اما خیلی خوش چهره هست و باید بگم که زاده ی 69 هست.

همیشه میگه که کلی حرف با من داره و همیشه هم کلی حرف با من میزنه ، اما بازم میگه که کلی حرف باهات دارم. یه لهجه ی کاملا تهرانی داره. کلی شعر انگلیسی بلده. به غذاهای گیلانی علاقه ی بسیاری داره. شعرم میگه. ازون شعرای امروزی و های کلاس و به گفته ی خودش شعراش بوی خون میده! روابط اجتماعیش بسیار بالاست و در رابطه برقرار کردن با خانومهای متشخص اعتماد به نفس و استعداد بی نظیری داره. اما بسیار با فهم و شعوره و پاشو از گلیمش درازتر نمی کنه و به ازدواجم نمی اندیشه. بهتره بگم تقریبا همه رو دوست داره. یه کم زود رنجه. مغرور نیست. از خودش خیلی برا دوستاش مایه میذاره. رشتش حسابداریه.هم دانشگاهیم بوده. اکنون دیگه از گیلان رفته و ما بسیار از هم کم اگاهی داریم.شایدم فقط من. اخیراً رابطه مون کمتر شده. اما شاید یه روزی به صورت گذشته بازگردیم. شاید...!امیدورام.
معین زحمتکش :در آغاز دوست قرآنیم بوه. اما اکنون دیگه رابطمون ژرفتر شده. اما هنوز ژرف نشده!! می پندارم رتبه ی 80 کارشناسی و رتبه ی 38 کارشناسی ارشد بوده. کارشناسیشو توی تربیت مدرس تهران و ارشدو توی علامه طباطبایی گرفته. رشتشم حقوقه. تو کارش هم خیلی حرفه ایه.دوست داره بیشتر استاد دانشگاه بشه. مطالعه ی غیر درسی هم تا جایی که بتونه انجام میده. آهنگهای اصیل ایرانی هم گوش میده. ولی به شعر نو علاقه داره و میگه. خیلی پسر آروم و خوش اخلاقیه و خوش تیپیه و کلا تا حالا عصبانیتشو ندیدم. آها باید بگم که بچه ی لاهیجانه. اخیرا هم ازدواج کرده و یقینا خوشبخته. خانومشم چندباری بسیار کوتاه دیدم و بسیار زوج خوشبختین. براشون آرزوی پیروزی می کنم.
مهیار معدنی : بچه ی هشتگرد کرجه. رشتش گرافیکه. توسط مسعود باهاش آشنا شدم. هم دانشگاهیم بود. همیشه خندانه. اما خیلی کم می سخنه و کلا خیلی آرومه. خیلی هم خجالتیه. حسن جوری رو هم خیلی دوست داره. گاهی وقتا که می خواد سخن بگه ، صداش خروسک میفته. اخلاق ویژه ای نداره که براتون بگم. ولی بامرامه. هنگام درازیه که ازش آگاهی ندارم. بسیار از هم دور شدیم. دانشگاه پیوندی بود میان ما که از هم گسیخت.
آرمان ملایی : آرمان هم همکلاسی هنرستانم بوده. 2 تا برادرم داره که از خودش کوچیکترن که به ترتیب اسمشون هومن و سهیله که اونا هم الکترونیک می خونن که شرحشون خواهد آمد. یه خواهر کوچیکم به نام زهرا داره که به اندیشه ی آرمان باهوشترین فرد خانوادشون خواهد شد. کاردانیشو از آموزشکده ی شهید چمرانِ رشت گرفته و اکنون داریم مؤسسه ی اندیشمند لاهیجان کارشناسی می خونه. کلش هم کار می کنه و در مسائل مربوطه تحلیلهای ویژه ی خودشو داره و از مسیر منحصر به فرد خودش پیروی می کنه. اصلیتش اهل روستای ششکل کوچان هست. اما بیشتر دوران زندگیشو توی لاهیجان بوده. پسر داییم ، سجاد بهش لقب متبسم داده. خیلی بچه ی آروم و با مرامیه و خیلی دیر خشمگین میشه. اما گاهی برا چیزهای بسیار کوچیکی بسیار خشمگین میشه که برمی گرده به همون تحلیلهای منحصر به فرد خودش!!!

هنگام درازی هست که بهم میگه دو تا DVD به من داده که پسش ندادم و منم همچنان دارم میگم که پسش دادم. به هر حال این قضیه هنوز برامون حل نشده. آرمان خیلی آروم و بی دردسره. همه ی کارهاشو با آرامش ویژه ای انجام میده. طراحی مدار و کار با پروتلش حرف نداره. آروم ســــخن میگه. آروم درس می خونه ، آروم تحلیل می کنه. آروم خشمگین میشه ، آروم مدار می سازه ، آروم هم ترمهاشو به پایان رسوند !!! آروم زندگی می کنه و احتمالا آروم هـــم می میره. اگه بخواد یه کاریو تند انجام بده باید بگم که کمتر آروم انجامش میده ، چون واقعا نمیشه گفت که کاریو تند و با عجله انجام بده. یه خنده ی بلـــــــندِ ویژه ایی هم داره که من خیلی با اون خندش حال می کنم. سجادم همین گونه. بسیار بد قول نیست و اهل قدم زدنم هست و هرگز حوصله ی هیچ بازی ای رو نداره و همه از دستش برگه هاشو می بینن و همیشه خوابش میادو دانشگام که نمیادو خباثتهاش در اثر همنشینی با من روز به روز داره بیشتر میشه و اخیرا نسبت به من گستاخ شده و منو می زنه و در بند خودش اسیر می کنه. می گه از من نیرومند تره. اما عمراً. سوسولی بیش نیست. تورفی هست در برابر توفان. همه چیزو با همه چیز در هم می آمیزه و می خوره و برای غذاها هیچگونه جدایی قائل نمیشه و به من میگه بیا خونمون با هم آهنگ گوش بدیم و ...!!
هومن ملایی : هومن برادر نخست آرمان هست و زاده ی بهمن 69. پسر توانا و مستعدی هست و از هوش خوبی برخورداره. می گن بیشتر خشمگین میشه. اما من چنین چیزی ازش ندیدم. در همه چیز اعتماد به نفس بسیار بالایی داره و به اندیشه ی من با هوش و تواناییهایی که داره به اون چیزی که ادعاشو می کنه می رسه و من قبولش دارم. اما در عین اعتماد به نفس بالا یه کم خودبین هست و شکست رو نمی پذیره و همیشه دیگران رو عامل موفق نشدن یا شکست خوردنش می دونه. تیم محبوبش یوونتوس هست. از میان اساتید موسیقی ایرانی فقط به شجریانها علاقه داره و برخی آهنگهای بســـــطامی رو فقط برا چکامه اش می نیوشه و بنان رو هم دارای سبک نمی دونه و در برابر شجریان اونو عددی نمی بینه و بسطامی هم فقط جیغ می زنه و کارهاش از بار فنی تهی هست و ناظری هم فقط برا اینکه یه کم بخنده ، بهش می نگره و دلیل حرفه ای بودن برخی کـــــــــــــــــارهای استاد شجریان رو استاد مشکاتیان نمی دونه و مشکاتیان هیچ نقشی در بیــــــداد ، آستان جانان و ... برای استاد شجریان نداشت و کلاً همایون شجریان از بنان ، ناظری و بسطامی بهتر می خونه و در این میان بیشترین ســــــــــــتم رو در حـــــق بســــــطامی روا می داره!!!!!!!!!!!!!!! بگذریم! فقط اینم بگم که من به موسیقیهای دیگه ی مورد علاقه ی هومن کاری ندارم و سخنی دربارش نمی گم. وگرنه بسیاری ازونا شایسته ی گوش دادن و وقت گذاشتن نیست. البته از دید من! مــــــــهر پارسال بود که هـــــومن در خودش نیــرویی دید و آغــــاز به ســــــرودن چکامه های پارسی کرد. آره باید بگم هومن یکی از بهترین چکامه سرایانی هست که تاکنون دیدم. چکامه سرای نخست توی گیلان هم شد. البته هنگامی که کاردانی رو در شهید چمران رشت می خوند. قرار بود برای مسابقات کشوری بره همدان. اما مثل اینکه مسئولین دانشگاش یه ریگی تو کفششون بود که نبردنش! با اجازه ی خــودش یکی از چکامه هاشو براتون گذاشتم.
ای کاش کسی آید،زین خواب مرا خواند
یا کاش کسی باشد این درد مرا داند
ای کاش همه عمرم،یک روزه تلف می شد
تا یک دم دیگر هم او پیش دلم ماند
ای کاش از این مبحث،راهِ گذری می بود
تا قلب پریشانم ، رو سوی دلش رانـَد
ای کاش که آن زیبا،درخوابِ شبم آید
در این سخن آخر، پایان مرا خواند
رشته اش الکترونیکه و با ما کارشناسی می خونه. دوربینهای مداربسته هم نصب می کنه و کارش بسیار درسته و نرخهاش بسیار مناسب. بهتون پیشنهاد می کنم کارهای این چنینی رو به هومن بسپارید. فقط در هنگـــام کار بسطامی نذارید!! سخــــن درباره ی هـــــومــن بســــیاره. اما نیــکوتر می بینم که همین جا به پایانش ببرم!
سهیل ملایی :خب رسیدیم به سهیل. سهیل برادر کوچیک آرمانه. اکنون دانشجوی کاردانی شهید رجایی لاهیجانه. البته رتبه اش بالاتر ازینا بود. کاردانیشو به آسانی خواهد گرفت و چیزی نیست که وی نتونه از پسش برنیاد. به اندیشه ی من سیرت و صورت سهیل بسیار مانند به آرمانه. با این تفاوت که سهیل ظریفتر و نازکتره.
حوصله ی مطالعه اش خوبه. اما فقط در زمینه هایی که بهش علاقه داره و مانند من همه جور چیزو نمی خونه. بیشترِ علاقه اش به تاریخ و چیزای کهن هست. نیز به بازیهاو طراحی شخصیت و زیبوراش و اخیرا به زبان و ادب پارسی و مولوی و سعدی و ... هم عـــــلاقه مند تر شده. البته شاهنامه رو همیشه تا اندازه ای که در دسترسش بود می خوند. پسر باهوشیه. از آرمان بیشتر پـــا هست و حوصله ی انواع بازیهارو داره و همه شون رو هم خوب می دونه. به فوتبال واقعی هم علاقه داره. به منم همین گونه!! اهل گفتگو و تبادل اندیشه هم هست. خوب سخن می گه. اما گاهی به درازا می انجامه. البته خودش متوجه نمیشه.
با یه سری چیزا حال می کنه که آرمانم باهاش حال می کنه که من تا 1 میلیارد سال دیگه هم با اون چیزا حال نخواهم کرد. نیز خاندان من هم اینگونه اند!!! همیشه با هم کَل کَل تکن داریم. اون به هورانگ (تکواندو کار) علاقه داره و من به بروس لی جونم. بسیار در بردنم ناتوانه و من گاهی برای اینکه معتاد نشه ازش می بازم. همچنین همیشه میگه که بازی ساکر بهتر از فیفا هست و میگه فیفا فقط گرافیک داره و بقیه ی چیزاشو از ساکر پیروی کرده. دیگه به فروش بالای فیفا و رنکینگ جهانیش توجهی نداره.
اما اینو بدون سهیل جان ، فیفا در برابر ساکرت مانند بروس لی می مونه در برابر یک هورانگ مجازی . هورانگی که هرگز با اون منو نبردی!!!! تو ، هورانگ ، ساکر و همه و همه ی چیزایی که بهش علاقه داری ناتوانند و چیزایی که من می پسندم غولی اند برا خودشون. به عبارت دیگه اسب اند!!! تنها نقطه ی نیرومندی و اشتراکت ایرج بسطامی و کلا سلیقه ی موسیقیایی تو هست البته اینو باید به دوستان بگم که سلیقه ی موسیقیایی سهیل از آرمان به من بسیار نزدیکتره. چون سهیل بیشتر به ژرفنای یک آهنگ می نگره و می گوشه. اما آرمان سطحی تر نسب به آهنگها می نگره.
سهیل یقینا در صدد دفاع از خودش برخواهد اومد و از گفته هام درباره ی خودش انتقاد خواهد کرد. ولی سهیل جان نخواستم مانند یونانیها تاریخ و شخصیتهای دروغ تحویل مردم بدم و حقایق رو نوشتم. تلخه اما سازندست!!!!!!
حسن هادی زاده : نخستین دیدارم با حسن توی بسیج آموزشکدمون بوده که اون وقتا اون یقین داشت من یه آدم افراطی مذهبی هستم. اما ترم بعدش که از سوی آموزشکده به بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رفتیم نظرش به کلی دربارم عوض شد. چون توی خودرو تا تهران كنار هم نشسته بودیم و کلی با هم سخنیدیم که دریافت من اون موجود خبیثی که در اندیشه اش تصور کرده بود نیستم. بلکه ازونم خیلی خیلی خبیث ترم. حسن پدر مادرش اصالتا فومنی هست. اما توی قم زندگی می کنن. رشتش حسابداریه و هم اتاقی مسعود هم بوده. به چیزای سیاسی خیلی اهمیت میده و کلا توی این زمینه ها مطالعه ی خوبی داره. اما یه سری پیش فرضها و تعصبهای مذهبی هم داره که در برخی موارد اونو از داوری عادلانه در برخی امور محروم میذاره. بسیار با مرامه و خیلی هم شوخه. کلا وقتی با حسنم خیلی حال می کنم. ولی یه اخلاق خیلی بد داره و اونم اینه کا خیلی ادا در میاره و این امر منو بسیار ناراحت می کنه. هرگاه با مسعود هستم دوست دارم حسنم باشه و همین طور وارونش. مهیارم اگه شل و ول نباشه دوست دارم باشه. یه طورایی خیلی مدیون حسنم که اینجا نمیشه گفت ، ولی خودش می دونه. نوع سخن گفتنشم خیلی ویژه هست که برا بار نخست آدمو به تأمل فرو می بره. ولی در کل آغوذداره متمایل به صنوبره!!!
مازیار یوسفی : و سر انجام کار هم مازیار. این اعجوبه ی تاریخ که دیگه جهان مانند اونو به خودش نخواهد دید. یه دیوانه ی تمام عیاره عاقل نمای جذاب. باید بگم که مازیار هم مانند مسعود توصیفش سخته و باید خودتون از نزدیک ببینیدش. مازیار کاملا وارون مسعوده و وجه اشتراکشون فقط زبان انگلیسیه. این دو تا هیچ وقت همدیگرو ندیدن ، اما جالب اینجاست که هر دوشون میگن من ازون یکی با این چیزایی که تو میگی بدم میاد. خونه ی مازیار توی جیر سر لاهیجانه. اما ازونجایی که پدرش سر کوچمون تاکسی تلفنی داره ، گاه گداری به نیاکو میومد که در طی این اومدنهاش کم کم باهاش آشنا شدم. خونه ی پدر بزرگشم توی نیاکو هست. طرح رفاقت من با مازیار از ماه رمضان ســــــــــــال 1388 بود. البته پیش از اونم هـــــــــمدیگرو می شناختیم . اما مازیارم مانند حسن همون اندیشه هارو دربارم می کرد. اما بعد ماه رمضان 88 تقریبا با هم دوست شدیم و من طی سفر 3 روزه ای که در اردیبهشت ماه 89 به تهران برای نمایشگاه کتاب به تهران داشتم خیلی بیشتر با هم دوست شدیم. چون من 2 روز از این 3 روز رو پیش مازیار ، مهمان خوابگاهشون بودم و با امید هم همونجا آشنا شدم. بعدشم مازیار با من به شمال اومد که باعث شد خاطرات خوبی رو با هم رقم بزنیم. البته از دید من. چون اون اصلا احساس نداره و خشکه خشکه. دختر پسر براش فرقی نمی کنه و مهمترین چیزی که براش ارزش داره اندیشه های سیاسی و فلسفی و جامعه شناسانه ی فرده. اوج رفاقتم با مازیار توی ماه رمضان 89 بوده که تقریبا هر شب با هم بودیم. توی تهران فکر می کردم که خیلی همدیگرو دوست داریم ، اما توی ماه رمضان 89 دریافتم که این فقط من بودم که خیلی دوسش داشتم و من دوست ویژه ای براش نیستم. مازیار میگه دل منم برا بعضیا تنگ میشه. اما من میگم اون اصلا نمی دونه دلتنگی چی هست!!! عشقش ارنست چه گوارا هست و از کوبا و انقلاب کوبا و مکتبهای کمونیست و لنینیست و سوسیالیست اطلاعات خوبی داره. کلا توی بیشتر چیزا اطلاعاتش به حد قابل قبول هست.
آها یادم رفت بگم که راهنمایی و دبیرستانش رو توی تیز هوشان رشت خونده و انگلیسیش هم خوبه. کلش خیلی کار می کنه. الانم داره توی دانشگاه علوم پزشکی تهران پزشکی می خونه. کله ی ریاضی و فیزیکش بیشتر و خلاقانه تر کار می کرد. اما برا اندیشه های فلسفی و انسان دوستانه ی منحصر به فرد خودش رفت پزشکی که مانند دکتر آلبرت شوایتزر با همسر نداشته اش بره آفریقا. خیلی زود خشمگین میشه و منم بلدم که چه جوری خشمگینش کنم و بیشتر اوقاتم مشغول همین کارم. درباره ی اندیشه هاش منو معذور بدارید که براتون چیزی بگم. چون واقعا اینجا نمیشه گفت. از باهاش بودنم لذت می برم.چون اطلاعاتش واقعا خوبه و اهل حالم هست. اما اخیرا کمتر لذت می برم. بسیار غرب گرا هم هست و باید بگم که اصلا ناسیونالیست نیست و این همیشه بزرگترین انتقادم بهش بوده.
و اکنون خودم !!!!
ابراهیم پورقربان نیاکی : من در 22 اسپند 1367 در بیمارستان کوثر کوچان به صورت طبیعی چشم به هستی گشودم. تا پایان سال نخست دبستانم ما در یه خونه ی قدیمی شمالی دو طبقه در شرقی ترین منطقه ی روستامون زندگی می کردیم که آن سال در اثر سهل انگاری خودم که همیشه دوست داشتم یه چیزی کشف کنم ، خونه آتش گرفت و ما مدتی خونه ی پدر بزرگ مادریمون موندیم تا خونه ی جدیدمون که در دست ساخت بود قابل زندگی کردن بشه که پس از آماده شدن نسبی آن به این خونه که اکنون در آغاز روستامون قرار داره اومدیم. اگر تو دوران کودکیم ازم می پرسیدن که می خوای چه کاره بشی ؟؟؟ می گفتم دانشمند. همیشه دوست داشتم که دانشمند بشم ، ولی نمی دونستم چه جوری؟!!؟ برا همین دست به کارهای گوناگون می زدم ، ولی همیشه از سوی اطرافیانم مورد سرزنش قرار می گرفتم و از کاری که می خواستم بکنم منع می شدم و همین امر بسیاری از خلاقیتهای ذاتی و اکتسابی منو سرکوب کرد که اکنون باید تلاشی 100 برابر بکنم که دوباره اون خلاقیتهای منحصر به فرد در من بروز پیدا کنه که امکانش به نظر دور میاد. تا سال نخست دبیرستانم بسیار کم سخن بودم و دوران ابتدایی رو هم که همیشه در تنهایی و اندیشه های خلاقانه ی خودم به سر می بردم. بسیار بسیار خجالتی بودم و روابط اجتماعی بسیار پایینی داشتم و یه مقدار ترسو هم بودم. البته بسیار اهل مطالعه بودم. اما با آمدن به سال نخست هنرستان با دیدن کوششهای جدید و بچه های جدید و آموزگاران نو کم کم دیدگاه و روند زندگی خودمو دگرگون کردم و به یک دانش آموز انقلابی جنجالی تبدیل شدم که باعث شد دیگران همه نسبت به من این نظرو داشته باشن که من خیلی کله شقم و فقط حرف خودمو می زنم. در آغاز هنرستانم من دوستم امیر آلام رو دیدم که یه طورایی بسیار دوسش داشتم ... اما پس از گذر چند هفته برام عادی شد. سال نخست هنرستان بیشتر با احسان بودم و با آرمان در سال دوم هنرستان دوست شدم. سال دوم یه آموزگار جغرافیا داشتیم به نام آقای حسین روحبخش که تأثیر خوبی در روند اعتقاداتم گذاشت و منو به یک انقلابی واقعی مبدل کرد. گرچه خیلی با هم اختلاف نظر داشتیم. اما خیلی هم با هم خوب بودیم و هنوزم که هنوزه باهاش ارتباط دوستانه دارم .
تو دوران هنرستان مطالعه ی من به صورت تصاعدی اوج گرفت ، به طوری که خیلی از شبهارو بیدار می موندم و تا سپیده دم جدول حل می کردم و یا اینکه دانش به دست آورده ی خودمو در جایی یادداشت می کردم. به دلایلی درهنرستان افت تحصیلی شدیدی داشتم و سال نخست هم کنکور پذیرفته نشدم. اما سال دوم آموزشکده ی شهید رجایی لاهیجان ، روزانه پذیرفته شدم و درس خوندنمو از همون ترم نخست آغاز کردم و کلاسهای ترم 2 و 3 و 4 هم همون ترم نخست نشستم و ترم دوم و سوم هم کلاسهای تخصصی آموزشــکده ی شهید چمران رشت رو با آرمان نشستم و دیگه تبدیل به غولی شده بودم در بین بچه ها که همه از من تقاضای تمرین و ممارست با آنها را داشتن و منم تا جایی که می تونستم دریغ نمی کردم. حالا بذارید یه کم در مورد خلقیات خودم بگم.
به اندیشه ی خودم من یه آدمی هستم که بسیار شوخم و توانایی شاد بودن و شاداندنم بسیار بالاست. یه کم زود رنجم و احساساتی و همیشه دوست دارم که با دوستام و یا دست کم اونایی که دوستشون دارم باشم.توانايي آموزش من بسيار بالاست و نیروی بيان و سخنوری بسیار بالایی دارم. تنهایی رو خیلی کم می پذیرم و اگه شرایطش باشه بسیار اهل تفریح و شاد بودنم و بیشتر دوست دارم این شادی رو با دوستایی که براتون شناساندم انجام بدم. مسافرتو خیلی دوست دارم. سپاهان رو دو بار رفتم ، ولی شیرازو هنوز آرزوش به دلم مونده. به بارم قم رفتم. یه بار کرمان. سه بار خراسان.دو بارم مازندران.تاریخ پیش از اسلام ایران هم می بالم و از صفویه و سلجوقیه بیزارم. ولی به هر حال سپاهان رو دوست دارم. گرچه خونهای زیادی برای آبادنی و آثار تاریخی سپاهان ریخته شده. اما امروزه باید نهایت بهره برداریو از اونا کرد. دیر خشــــــــمگین میشم ، اما از برخی چیزا مانند بی عدالتی ، مسخره کردن دیگران ، پایمال کردن حقوق دیگران ـ خصوصا دختران و خانمها ( چون توان دفاع از خود رو ندارن ، یعنی این جامعه حق و قدرتی برای آنها قائل نشده) ـ تعصب شدید در مذهب و ... اعصابم خیلی داغون میشه. ارتباط با دیگران رو دوست دارم و اهل مطالعه بودن فرد مورد نظرم بسیار برام مهمه.
اکنون بسیار شجاع شدم ، به گونه ای که از هیچکس ، تحت هیچ شرایطی نمی ترسم و قاطعیت خاصی در برخورد با مسائل اجتماعی دارم. اما همینک شرایطش فراهم نیست. هنگامی که با دوستام هستم یه کم اونارو اذیت می کنم ، اما در کل دوست دارم همیشه با اونا باشم. ارتباط برقرار کردن با هرکسی رو می پسندم . یعنی کوچیکو بزرگ و یا دخترو پسر بودنش برام اهمیت نداره. البته برا دخترا و خانمها احترام خاصی قائلم ، اگر متوجه ارزشهای خودشون باشن و خوشونو دست کم نگیرن و بازیچه ی دست پسرها قرار ندن و در یک کلام یا آتوسا باشن یا آناهیتا یا ماری کوری یا هلن کلر و یا ژندارک!!! ( اکنون اگه یه آخوند اینو بخونه میگه چرا فاطمه یا زینب رو نگفتی !!خوب حالشونو گرفتم ، نه ؟!!؟!؟) و مهمترین چیز اینه که دارای اندیشه باشه. البته افرادی که به ارتباط با من هم علاقه مند باشن ، خودمو ازونا دریغ نمی کنم. حتی اگه خیلی ازم کوچیکتر باشن. اگه واقعا استعدادی در اونا پیدا کنم باهاشون رفاقت هم می کنم که البته همیشه به خاطر این رفتار توسط دوستام سرزنش میشم. ولی من کاری به کار اونا ندارم. هیچ دلیل عقلی برای قطع این ارتباط با افراد کوچــــــــکتر از خودم هم نمی یبایم. دیگه نمی دونم که چی باید بگم. اگه کسی پرسشی درباره ی من يا دوستانم ، یا انتقاد و پیشنهادی داره حتما بهم بگه.