تبليغاتX
روستای نیاکو ـ کوچان ـ گیلان
پل خشتی نیاکو این پل در روستای نیاکو از شهرستان آستانه ی اشرفیه ، واقع در استان گیلان ، بر سر راه  آستانه ی اشرفیه به لاهیجان واقع شده و از آثار دوره ی صفویه است.
پل نیاکو 50 متر طول، 5/8 متر عرض و از سطح آب حدود 6 متر ارتفاع دارد.
سطح معبر پل سنگ فرش شده و در طرفین دارای جان پناهی است. پل دارای دو دهانه ی بزرگ و دو دهانه ی کوچکتر در طرفین آن‌هاست. پهنای دهانه های بزرگ ، هر یک 2/30 متر و بلندی آنها از تیزه طاق تا سطح زمین 1/40 متر است.


ابعاد آجرهایی که برای ساختن این دو دهانه به کار رفته، 4×17×17 و در بخش های دیگر 5×20×20 سانتی متر است. این پل به شماره 1443 به ثبت تاریخی رسیده است.


از نیاکو :

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در شنبه هشتم بهمن 1390 به هنگام 15:25 |

پس از جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان برخی از مردم آنجا رفتار شگفتی پیدا کردند. اینها نام فرزندان خود را هیتلر می گذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را نوکرهیتلر و یا کنیز هیتلر می گذارند. نیمی از اینها هنوز برج ایفل را ندیده اند ولی حتمآ می روند و دیوار برلین را بازدید می کنند.

 با اینکه اصلا آلمانی نمی دانند روزی چند بار رو به دیوار برلین به زبان آلمانی دعا می خوانند. آنهایی که که بر اثر تجاوز ارتشیان آلمان به اجدادشان دورگه آلمانی ـ فرانسوی شده اند، یک شال اس اس به کمرشان می بندند تا همه بدانند که اینها از پدر آلمانی و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به این امر می بالند!

 یک عکس از یک جوان خوشتیب و خوش هیکل را توی خانه اشان قاب کرده اند و می گویند این عکس هیتلر است و به آن احترام می گذارند. هرچقدر هم دیگران عکس واقعی هیتلر را نشانشان می دهند، زیر بار نمی روند و می گویند اصلا هیتلر سبیل نداشته!

هرگاه این ماجرا را برای آشنایان ایرانی مسلمان تعریف می کنم قاه قاه می خندند و می گویند اینها چه آدمهای احمق و نادانی هستند و دلشان شدید برای حماقت آنها می سوزد و به حالشان تاسف می خورند.

غافل از اینکه خودشان به همان اندازه...

 می پرسید چرا؟ ببینید متن پایین چقدر به متن بالا مانند است!

پس از حمله ی اعراب و اشغال ایران توسط سربازان عرب مردم ایران رفتار شگفتی پیدا کرده اند. آنها نام فرزندان خود را علی و حسین می گذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آنها را غلامعلی و یا غلامحسین می گذارند. نیمی از این جماعت هنوز به شهرهای دیدنی ایران از جمله تخت جمشید و کاخهایش سفر نکرده اند ولی حتمـــــآ می روند مکه و حرم امام رضا رو زیارت می کنند.

با اینکه اصلا عربی نمی دانند روزی چند بار رو به قبله به زبان عربی نماز می خوانند. آنهایی که که بر اثر تجاوز اعراب به اجدادشان دورگه ی عرب ـ ایرانی شده اند، یک شال سبز به کمرشان می بندند تا همه بدانند که اینها سید هستند و از پدر عرب و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به سید بودن افتخار هم می کنند!

یک عکس از یک جوان خوش قیافه با چشمهای درشت مژه های بلند مشکی و ابروهای برداشته کمانی را توی خانه شان قاب کرده اند و می گویند این عکس حضرت علی و یا عباس است و به آن احترام می گذارند. هرچقدر هم دیگران عکس واقعی علی را نشانشان می دهند، زیر بار نمی روند و می گویند علی زیبا بود!

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 به هنگام 22:11 |
حضرت آیت الله جوادی آملی گفتند: ایرانیت، یک فکر و مکتب نیست و این درست نیست که مثلا ایران را با قرآن و اسلام بسنجیم؛ زیرا خاک را با فرهنگ نمی سنجند.

به گزارش انتخاب به نقل از حوزه نیوز، ایشان، امروز در دیدار رئیس و مدیران سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، تصریح کردند: سوالاتی از این قبیل که ایرانیت بر اسلامیت مقدم است یا خیر، مضحک است و چنین سوالی اساسا موضوعیت ندارد.

معظم له یادآور شدند: در جریان کودتای ننگین 28 مرداد، در مدت چند ساعت، مرگ بر شاه به جاوید شاه تبدیل شد، اما وقتی امام آمد و علما و متدینین آمدند، مردم 16 و 17 شهریور و بعد از آن گفتند مرگ بر شاه، و اینجا جایگاه اسلامیت معلوم می‌شود.

ایشان با اشاره به دوران تحصیل خود در مدرسه علمیه مروی تهران در 6 دهه قبل، ابراز داشتند: یکبار برای زیارت حرم مطهر حضرت معصومه(س) راهی قم بودیم که نزدیکی قم، یک چاه فوران کرده بود و در تمام ایران، یک مهندس پیدا نمی شد که این چاه را مهار کند، اما الان ببینید، اسلام چه تاثیری در رشد علوم و تکنولوژی در ایران داشته است. قبلا ایران را به حساب نمی آوردند و در جنگ‌های جهانی اول و دوم هرچه گفتند، گفتیم "چَشم"، چون ایرانی بودیم.

این مفسر قرآن کریم با تاکید بر معرفی اسلام حقیقی به مخاطبان داخلی و بین المللی، گفتند: ظاهر و باطن ما باید اسلامی باشد و مردم نیز اسلام حقیقی را می‌خواهند، نه اینکه به امور، فقط رنگ و لعاب اسلامی بزنیم.

ایشان با اشاره به حساسیت‌ها و اهمیت کار در عرصه بین الملل، اظهار داشتند: ما باید در سه محور محلی، منطقه ای و بین المللی با مسلمان‌ها، موحدان و عموم انسان‌ها مرتبط بوده و برنامه ریزی داشته باشیم.

حضرت آیت الله جوادی آملی ادامه دادند: بر اساس آیات 7و8 سوره ممتحنه ما معتقد به زندگی مسالمت آمیز با همگان هستیم و البته حساب افرادی که بر ضد ما توطئه کرده و تحریم به راه می‌اندازند فرق می‌کند.

ایشان با بیان اینکه قبل از معرفی اسلام و اهل بیت، باید انسان را به مخاطبان خود معرفی کنیم، گفتند: انسان، تکیه گاه می‌خواهد و اگر اسلام را آن گونه که هست معرفی کنیم، بعید است کسی آن را نپذیرد.

استاد برجسته حوزه علمیه قم یادآور شدند: قبل از پیروزی انقلاب، موحدان و مارکسیست‌ها، کمونیست‌ها، بودا و هندوها در جهان زندگی می‌کردند؛ طولی نکشید که نظام مارکسیستی مانند آدم برفی آب شد، اما موش پرستی و مانند آن باقی ماند؛ در حالی که هند، سرزمین اسرار آمیز است و نیم قرن قبل، اتمی شده است و سرمایه داران فراوانی دارد. سِرّش این است که بشر تکیه گاه می‌خواهد و ما سرمایه‌های فکری و معرفتی و رهبران دینی خود را به آنها معرفی نکرده ایم.
+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 به هنگام 19:56 |
این قصیده ی شیوا و رسا از یکی از چکامه سرایان بنام سده ی هفتم و هشتم قمری هست که گویا با شیخ سخن ، سعدی شیراز هم مکاتباتی داشته و بسیار به هم علاقه مند بودند.
نام وی سیف فرغانی بوده! همچنین قصیده ای در ستایش سعدی داره.
این قصیده گویا در نکوهش یورش مغولان به سرزمین زخم خورده ی ما بوده و اگه به قول نامجو هوای فضای اون زمان رو در یاد بگیرید و خود رو در اون کشتار بپندارید ، قصیده ، تأثیری بس شگرف بر روح و جان آدمی می گذاره. و البته این قصیده ای برای نکوهش ستمگران همه ی سده هاست و  امروزه هم می توانیم نمونه های بسیاری براش مصداق بیاریم!



هــم مــرگ بــر جــهــان شــمــا نــیـز بـگـذرد     هــم رونــق زمــان شمـا نـیز بـگذرد

ویـن بـوم مـحنـت از پـی آن تا کنـد خراب           بـر دولــت آشـیـان شـمـا نـیــز بـگذرد

بـاد خـزان نـکـبـت ایـــام نــاگـهـان                   بـر بـاغ و بــوســتـان شـما نـیـز بـگذرد

آب اجل که هـسـت گلـوگیر خاص و عام           بر حلق و بــر دهـان شما نـیـز بگذرد

ای تــیــغــتــان چــو نـیـزه بـرای سـتـم دراز        ایـن تـیـزی سنـان شمانـیـز بـگذرد


چـون داد عـادلـان بـه جـهـان در بـقا نکرد          بـیداد ظالـمان شما نـیـز بـگذرد


در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت        این عوعو سگان شما نـیز بگذرد

آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست     گرد سـم خـران شمـا نـیـز بـگذرد

بـادی که در زمـانه بـسـی شـمـعها بـکشت     هم بـر چـراغـدان شـمـا نـیـز بـگذرد

زیــن کـاروانـسـرای بـسـی کـاروان گـذشـت     نـاچار کـــاروان شـمـا نــیـز بـگذرد

ای مفـتـخـر بـه طـالـع مـسعود خـویـشـتـن       تـأثـیـر اخـتـران شـما نــیــز بـگذرد

ایـن نـوبـت از کسـان بـه شما ناکسان رسید     نـوبـت ز نـاکـسـان شـمـا نـیــز بگذرد

بـیـش از دو روز بــود از آن دگــر کـسان            بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بــر تــیــر جــورتــان ز تــحــمـل سـپـر کـنـیـم      تا سختی کـمـان شـما نیز بـگذرد

در بــــاغ دولــــت دگــران بــــود مــدتـــی          این گل،ز گلـستـان شمانـیـز بگذرد

آبـی‌ست ایـسـتاده دریـن خانه مال و جاه         ایـن آب نـــاروان شـمـا نــیز بــگذرد

ای تـو رمـه سپرده بـه چـوپـان گرگ طـبـع          ایـن گرگی شـبـان شـما نـیـز بگذرد

پـیل فـنـا کـه شاه بقـا مـات حکـم اوسـت         هـم بـر پـیادگــان شما نـیـز بـگذرد

ای دوستان!بـه نیکی خواهم دعای سیف        یک روز بـر زبـان شما نـیـز بـگذرد
+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 به هنگام 0:13 |

یک شخص سیاسی هنگامی که از درب منزل خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و نگهبان بهشت از او استقبال کرد: خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه، چون ما به ندرت سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به ... بهشت تصمیم ساده ای نیست

شخص گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم."
نگهبان گفت: "اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک
روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید."

آن شخص گفت: "اشکالی نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!"

نگهبان گفت: "می فهمم... به هر حال، ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

وقتی در آسانسور باز شد، شخص با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی وی منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند.

آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، نگهبان به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم آن شخص با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
او آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً نفهمید روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، نگهبان به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
آن شخص گفت: "خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم."

بدون هیچ کلامی، نگهبان او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار او بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.

آن شخص با تعجب از شیطان پرسید: "انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم، زمین گلف؟ شیطان با خنده جواب داد:

آن روز، روز تبلیغات بود!

امروز دیگر تو رای داده ای!

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 به هنگام 0:40 |
خب دوستان اینجا میخوام فقط موسیقی ایرانی بذارم برا دانلود. به همراه متن و توضیحاتش تا جایی که دارم. امیدوارم خوشتون بیاد. تلاش کردم بهترینهارو بذارم و نیز گوناگون باشه. اگرم چیزی می خواید که ندارید ، بگید اگه داشتم برا دانلود بذارم.

همچو فرهاد از بانو پریسا
از کفم رها از بانو سیما بینا
گلنار از زنده یاد داریوش رفیعی
سرگشته ( تو ای پری کجایی؟) از زنده یاد حسین قوامی
آتشی در سینه دارم از بانو هنگامه اخوان

در فراق از استاد شجریان
سنگدلا از همایون شجریان
شهرآشوب
از همایون شجریان
مست نگاه از همایون شجریان
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد از استاد شهرام ناظری
شوق لقای دلدار از استاد شهرام ناظری

آواز تشنه ام از زنده یاد ایرج بسطامی
آواز عشاق (اجرای زنده در اروپا) از زنده یاد ایرج بسطامی
من مانده ام تنهای تنها(گل پونه ها) از زنده یاد ایرج بسطامی
ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده (اجرای زنده) از زنده یاد ایرج بسطامی
خوش نوای بی نوا (اجرای زنده) از زنده یاد ایرج بسطامی
وطن من از زنده یاد ایرج بسطامی
فسانه از زنده یاد ایرج بسطامی
تو را من چشم در راهم... از زنده یاد ایرج بسطامی
بهار دیگر (چهارمضراب شورـ ساخته ی کیوان ساکت) از زنده یاد ایرج بسطامی
دریا (تصنیف بیات اصفهان ـ ساخته ی کبوان ساکت) از زنده یاد ایرج بسطامی
رقص نگاه از زنده یاد ایرج بسطامی
سرو سیمین (اجرای زنده ـ چکامه از رهی معیری) از زنده یاد ایرج بسطامی
بوی نوروز ( ساخته ی حمید متبسم) از زنده یاد ایرج بسطامی چکامه ی بوی نوروز

کاروان از زنده یاد استاد بنان

تاکنون اینارو داشته باشید تا متن و توضیحاتشو هم آماده کنم براتون. با سپاس.

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 به هنگام 0:52 |

درود بر دوستان. شک ندارم این بخش یکی از بهترین بخشهای وبلاگم خواهد شد. چون مطالب بسیار جالب و شگفت انگیزی از آقا محمدخان که هرگز انتظارشو ندارید خواهید شنید. خواستم کاری کنم که کمی از واقعیتهای تاریخ رو بیان کنم. اگه همشو بخونید و نظر بدین بسیار بهم یاری رسوندین. تاکنون یک منبع رو برا این بخش در نظر گرفتم و اون کتاب خواجه ی تاجدار نوشته ی ژان گور مورخ فرانسوی هست. نزدیک به 1000 صفحه است که من دوبار خوندمش تا اینارو براتون بذارم. حتما بخونید. با سپاس.


آقا محمد خان جوانی بود باریک اندام و متوسط القامه و دارای چشمهای زیبا و گیرنده و دهان کوچک و هر کس چشمهای زیبا و دهان کوچک آن پسر را می دید، تصور می کرد که در روح وی هوی و هوس غلبه دارد. اما وقتی آن پسرسیزده ساله کلاه را از سر بر می داشت و چشم بیننده به پیشانی بلند وی می افتاد ، تغییر عقیده می داد و می فهمید مردی که دارای آن پیشانی بلند است مقهور هوی و هوس نمی شود .

آقا مـحمـد خان با اینکه بیش از 13 سـال نـداشت از برجسته تریـن تــیراندازان قشون محمد حسن خان اشاقه باش]پدرش]به شمار می آمد و جیران مادر آقا محمد خان ، از روزی که دو دست پسرش آن قدر قوت گرفت که تفنگی به دست بگیرد و قنداق آن را به کتف بگذارد ، تفنگ به دستش داد.

جیران نخستین آموزگار آقا محمد خان شد و الفبا را به او اموخت و قلم را برای نوشتن به دستش داد و ســـــوره های کوچک قرآن را آن قدر برایش خواند تا حفظ کند. مربی آقا محمد خان ، مادرش بود نه پدرش ، در صورتی که بین عشایر و طوائف صحرانشین ، پدر ، مربی پسر می شود نه مادر! اما پدر ، یعنی محمد حسن خان ، دائم در سفر یا در جنگ بود و به تعلیم تربیت پسر ارشد خود نمی رسید و آن وظیفه را جیران بر عهده گرفت . همین که آقا محمد خان قدری بزرگ شد و نیروی تعقل او رشد کرد ، مادرش به او گفت ای پسر ، در شبی که تو متولد شدی [12ربیع الثانی 1155]ستاره ی دنباله دار طلوع کرد و هنگامی که طفل بودی چشمهای آبی رنگ داشتی و آنگاه چشمهایت سیاه شد و پس از تولد تو ، یک سلسله وقایع خطیر برای پدرت و طائفه ی اشاقه باش رخ داد . اما همه ی آن رخدادها به سرانجامی نیک پایان یافت و من یقین دارم که تو پس از اینکه به مرحله ی رشد کامل رسیدی از مردان بزرگ خواهی شد و یک مرد بزرگ باید تیرانداز و شمشیر زن و سوارکار و دانشمند و مقتصد باشد. چون بزرگی میسر نمی گردد مگر آنکه همه ی عوامل آن در یک تن جمع شود و همه ی این صفات که گفتم برای یک مرد بزرگ ضرورت دارد تا این که مردم از او پیروی کنند و برتری وی را مسلم بدانند

جیران به پسرش می گفت نادرشاه مردی دلیر بود ، ولی اگر ثروت نمی داشت دارای اقتدار زیاد نمی شد و ثروت او از عوامل کارای قدرتش به شمار می آمد. نادر شاه شجاعت و ثروت داشت ، اما دانشمند نبود و از همین رو نتوانست سلطنت خود را حفظ نماید و اندیشه ی محدود و لجاجت ، سالهای سلطنتش را کوتاه کرد و پس از مرگش فرزندان او به سلطنت نرسیدند و نوه ی نابینایش شاهرخ که اینک در خراسان سلطنت می کند ، ابزار دست دیگران می باشد و هرگاه نادرشاه ، دانشمند می بود خود او تا آخرین روز عمر طبـــیعی سلطنت می کرد و پس از وی فرزندانش در ایران سلطنت می کردند

فارستر جهانگرد و پژوهشگر انگلیسی که در همان اوان از ایران گذشته و کتابش به نام مسافرت از بنگاله تا انگلستان نامی است می گوید که : آقا محمد خان  ، همه ی صفات خوب خود را از مادرش جیران فراگرفت و جیران پسر ارشد خود را برای سلطنت تربیت کرد و یکی از صفات نیک که جیران به فرزندش آموخت این بود که او را از کوچکی صرفه جو به بار آورد و به او فهمانید که ثروت در دست هر کسی از عوامل کارای قدرت است و یک پادشاه باید به طور حتم توانگر باشد

همان جهانگرد و پزوهشگر می گوید : جیران همسر محمد حسن خان قاجار و مادر آقامحمدخان از زنهای برجسته ی جهان بود و در ناریخ اروپا مانندآن وجودنداشته است و گرچه برخی از زنهای اروپایی در برخی از قسمتها برجستگی داشتند ، اما دارای صفات دیگر نبودند . ولی جیران دانشمند بود و دلیر و صرفه جو و با استقامت و پسرش آقامحمدخان را به گونه ای تربیت کرد که از همه ی صفات خوب مادر برخوردار گردید و اگر جیران نبود نه محمد حسن خان ـ شوهرش ـ دارای قدرت می شد ، نه پسرش آقامحمدخان به سلطنت می رسید

هنگامی که آقامحمدخان 12 ساله شد جیران به او گفت : فرزند اینک هنگامی است که که با پدرت بروی تا اینکه از اطلاعات و تجربه هایی که نزد من نصیب تو نمی شود و آنها را باید در مسافرت و جنگ و برخورد با اشخاص دیگر به دست آورد برخوردار شوی و 12 سالگــی برای یک پسر ، سن کــسب فنون جنگ و تحصیل تجـــربه اســت و شاه اسماعیل که سلسله ی سلاطین صفویه را بنیان گذاشت در 13 سالگی پادشاه شد و فرماندهی جنگ را بر عهده گرفت. من تورا دوست دارم و قلبم خرسند نیست که از من جدا شوی ولی عقلم حکم می کند که تو باید با پدرت بروی تا اینکه آزمایش به دست بیاوری. چون در زندگی هر کس و به ویژه مردانی که روزی به جاهای بزرگ برسند چیزهایی هست که هیچ اموزگاری نمی تواند به آنها بیاموزد و باید به وسیله ی تجربه فرابگیرند. آقا محمد خان قاجار  از مادر جدا شد و با پدر به راه افتاد و پدرش متوجه شد که پسر ارشد او ، با استقامت است و زود از خستگی از پا در نمی آید و سپس دریافت که آن پسر با جرئت می باشد و از مرگ بیم ندارد و اگر بیم داشته باشد ، باری آن قدر متین و با اراده هست که بتواند ترس خود را پنهان نماید و آثار وحشت از قیافه اش نمایان نشود. محمد حسن خان دریافت که پسر بزرگش جوهر دارد و می تواند با کمیِ سن ، عهده دار کارهای بزرگ شود و به همین جهت هنگامی که از تهران حرکت کرد تا این که به اصفهان برود ، آقا محمد خان را فرمانده ی جلوداران قشون خود کرد

در صورتی که آن سفر یک مسافرت جنگی بود و محـمد حسن خان قاجار می رفت تا با کریم خان زند بجنگد و اصفهان را از او بگیرد. فرمانده ی جلودار در یک سفر جنگی دارای یک وظیفه ایست دقیق و می باید مواظب همه جا باشد تا این که قشون غافلگیر نشود و به طور معمول افسران کارکشته را به ان کار می گمارند. اما چون محمد حسن خان می دانست که پسرش باهوش است و دارای استقامت می باشد اوا را به فرماندهی طلایه ی خود برگزید و شاید مشاورینی هم برای او گزینش نمود که در کار به وی کمک کنند ... حذف

محمد حسن خان چون شنید که آزاد خان افغانی در کنار مرداب انزلی سکونت دارد ، پسرش آقا محمد خان را برای تحقیق فرستاد. کاری که محمد حسن خان قاجار به پسرش محول کرد ، کاری بود با اهمیت تر و دقیق تر از ریاست طلایه ی قشون در بیابانها. چون اطراف مردابی که  به نام مرداب انزلی خوانده می شد جنگلی انبوه وجود داشت و رودخانه های بسیار از آن جنگل عبور می کرد و وارد مرداب می گردید . ان جنگل در آن عصر به اندازه ای انبوه بود که اگر آزاد شاه افغانی کمین آقا محمد خان و سربازانش را می گرفت که آنها را به هلاکت برساند ، آقا محمد خان از فاصله ی پنجاه قدمی نمی توانست افغانیها را ببیند.

آقا محمد خان ، همه ی مناطق واقه در مرداب انزلی را مورد پژوهش قرار داد و روزی دو بار گزارش پژوهشهای خود را برای پدرش می فرستاد و سرانجام به وی اطلاع داد که آزاد شاه افغان در سواحل مرداب انزلی نیست و و نبوده و به طور قطع به جای دیگر رفته است. هنگامی که آقا محمد خان در سواحل مرداب انـزلی راجع به آزاد شاه افغــانی تحقیق می کرد دید که سکنه ی جنگل نشین سواحل مرداب انزلی ، بر پای اسبها و کره های خود کفش می پوشانند و گونه ای کفش از چرمهای کلفت می سازند که سم اسبها و کره ها را در بر می گیرد. آقا محمد خان از انها پرسید  برای چه بر پای اسبها و کره های خود کفش می پوشانید؟ آنها گفتند اگر که اگر به آنها کفش نپوشانند ، سُم اسبها و کره ها ساییده می شود و نمی توانند راه بروند. آقا محمد خان پرسید چرا به سم اسبها نعل نمی بندید تا سم آنها ساییده نشود؟ آنها گفتند که سم اسبهای آنان لطیف است و مانند سم اسبهای عراق (ولایات مرکزی ایران) نیست که بتوان به آنها نعل بست.

با این که آقا محمد خان در استر آباد ، یعنی در منطقه ای که پوشیده از جنگل بود بزرگ شد ؛ وضع زندگی مردم اطراف مرداب انزلی برایش تازگی داشت و می دید که اسبهای بومی همه کفش برپا دارند ، در جنگل زمین را می بویند و صاحب اسب در همان نقطه که اسب زمین را بوییده ، بیلچه ای در زمین فرو می کند و از زیر خاک دنبلان زمینی بیرون می آورد و شامه ی اسبهای محلی آن قدر نیرومند است که می توانند بوی دنبلان زمینی را از زیر خاک استشمام کنند.

آقا محمد خان قاجار دید با این که مردم استرآباد و سکنه ی سواحل مرداب انزلی در جنگل زندگی می کنند و هر دو از مردم ساحل نشین هستند وضع زندگی آنها بسیار با هم تفاوت دارد و علاوه از وضع زندگی ، از حیث قیافه نیز زیاد به هم شباهت ندارند. آقا محمد خان متوجه گردید که سکنه ی سواحل مرداب انزلی ،خیلی ماهی می خورند و ماهی یکی از غذاهای اصلی آنان را تشکیل می دهد ، در صورتی که مردم استرآباد علاقه به خوردن ماهی ندارند. و با این که کنار دریا به سر می برند خیلی کم ماهی می خورند. آقا محمد خان قاجار دید که سکنه ی سواحل مرداب انزلی شکرنی و زیتون زیاد مصرف می نمایند ، در صورتی که در استرآباد زیتون وجود ندارد و شکرنی گرچه موجود است ، اما مورد توجه مردم قرار نمی گیرد.

نکته ی دیگر که بر آقامحمدخان آشکار شد نقش بزرگ زنهای روستایی بود. در زندگی مردم اطراف مرداب انزلی همه ی کارهای اصلی را زنها بر عهده داشتند و کار مردها عبارت بود از آوردن هیزم از جنگل و صید ماهی در فصل آن ، اما در استرآباد زنهای روستایی مانند زنهای روستایی گیلان در زندگی خانوادگی (از لحاظ تأمین معاش) دخالت زیاد نداشتند و آقامحمدخان با این که هنوز طفل بود ، هنر زنهای روستایی گیلان را در بافتن پارچه های لطیف ابریشمی با نگاه تحسین می نگریست و می فهمید که زنهای روستایی گیلان مربی کرم ابریشم هستند و هم پس از اینکه ابـریشم خـام را به دست آوردند ، آن را می تابند و می ریسند و آن گاه با ابریشم تابیده پارچه های لطیف می بافند و به مناسبت همان علاقه که آقامحمدخان که به ابریشم بافان گیلان پیدا کرد ، پس ازاینکه به سلطنت رسید برای گسترش تجارت ابریشم گیلان اقدام نمود. آقامحمدخان قاجار از شیوه ی صید ماهی در مرداب انزلی حکایتها شنید ، ولی چگونگی صید ماهی را به آن ترتیبی که بیان می کردند ندید. زیرا هنگامی که آقامحمدخان ، برای پژوهش درباره ی آزادشاده افغانی به سواحل مرداب انزلی رفت ، فصل مهاجرت ماهی نبود و مردم محلی می گفتند که هنگام مهاجرت ماهی که از پاییز آغاز می شود ، گاهی ماهی آنچنان در دهانه ی رودخانه هایی که وارد مرداب انزلی فراوان می شود که تقریبا می توان روی ماهی ها پا نهاد و از یک سوی رودخانه به سویی دیگر رفت!

سکنه ی محلی برای آقامحمدخان حکایت کردند که در دوره ی پادشاهی نادرشاه ، با موافقت آن پادشاه عده ای از متخصصین روسی در فصل صید ماهی به انزلی آمدند و مدتی در آنجا ماندند و مقداری از ماهی های نر و مـاده را گـرفتند و زنده به روسـیـه فـرستادند و می گفتند که قصد دارند آنگونه ماهی را در دریاهای روسیه پرورش دهند.

سکنه ی محلی برای آقامحمدخان حکایت می کردند که تصور نمی نمایند روسیها بتوانند ماهی بزرگ مرداب انزلی موسوم به ماهی سفید را در دریاهای روسیه پرورش دهند. زیرا از آن گونه ماهی حتی در بخشهای شمالی و شرقی دریای خزر نیست ، تا چه رسد به جای دیگر.

آقامحمدخان از سکنه ی محلی پرسید برای چه آنگونه ماهی در سایر نقاط دریای خزر پروریده نمی شود؟ سکنه ی محلی گفتند برای اینکه در سواحل رودخانه هایی که از ولایات شمالی ایران وارد دریای خزر می شود ، گونه ای علف می روید که ماهی سفید بوی آن را دوست دارد و از همین رو هنگامی که می خواهد تخم بریزد از دریا به آن رودخانه ها می رود و وارد رودخانه های دیگر که به دریای خزر می ریزد نمی شود ، چون در آن رودخانه ها از آن علف وجود ندارد.

چونه هنگامی که آقامحمدخان در سواحل مرداب انزلی به سر می برد ، فصل صید ماهی سپید نبود ، مردم محلی از ماهی هایی که ذخیره کرده بودند استفاده می نمودند و پسر محمدحسن خان دید که سکنه ی محلی ماهیهایی را که در خــــم جاداده اند به مــصرف می رسانند و شیوه ی طبخ آن ماهی هم در دیده ی آقامحمدخان شگفت آمد.

زیرا مردم بومی ماهی یاد شده را که از خُم بیرون اورده می شد و بسیار شور بود ، مانند سکنه ی استرآباد که آقامحمدخان دیده بود طبخ نمی کردند. بلکه آن را زیر آتـش ذغــال می نهادند و پس از اینکه می خواستند آن ماهی را بخورند ، چون بسیار پخته شده و تقریبا سوخته بود به شکل غبار در می آمد. آقامحمدخان که مانند مردم سواحل انزلی برنج نیز می خورد ، از گوشت آن ماهی که چون غبار می شد  با برنج صرف کرد و لذت برد و غذای سکنه ی محلی را پسندید.

ادامه دارد...

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در جمعه چهارم فروردین 1391 به هنگام 14:12 |
بوسه می خواهم من از لعل لب گلرنگ تو
هم جفا جوی تو هستم هم بسی دلتنگ تو


تو سر یاری نداری و وفا و صلح من
من سری در دوری و مهجوری و در جنگ تو

هر شب از درد فراقت نا خوشی ها دیده ام
امشب از بی خوابی و بیماری و نیرنگ تو

می زند هر لحظه آوای صدایت ساز من
می زنی بر قلب ریشم از جفایت چنگ تو

هم خریدم من به جان استادگی در کار غم
هم خریدم من به جان افتادگی در ننگ تو

تیشه برگیرم چو فرهاد امشب از درد فراق
یا زنم بر فرق خود یا بر دل چون سنگ تو

در دوری تو درد بسی نیست ولی هست
بر لعل لبانت هوسی نیست ولی هست

چون روی تو زیبا به جهان هست ولی نیست
چون من به غمت زارکسی نیست ولی هست

در بند تو آزاد ترین شهپر عشقم
هرچند به رویم قفسی نیست ولی هست

در هر نفسی شعله به جانم بنشیند
ای کاش ببینم نفسی نیست ولی هست

گفتند که فریاد تو بیهوده نباشد
بر درد تو فریاد رسی نیست ولی هست
امشب از شوق رخت سوی تو پرواز کنم
بر لب خانه ی تو این غزل آواز کنم

ای همه رهگذران از خم این کوچه روید
تا که من بندگی دلبر طناز کنم

آنچنان این دل تنگم بگرفتی به کف ات
که محال است در آن جای کسی باز کنم

من به بامت بنشستم که مرا سنگ زنی
تا حیاتی دگر از تیر تو آغاز کنم

دلبریهای دو چشمت نرود در سر کس
هین محال است که لب باز بر این راز کنم

گفتن از روی تو در شعر و غزل نیست عبث
چونکه با روی خوشت زلف سخن ناز کنم

گر چه در شعر و غزل شهره ی آفاق شدم
تا ابد بندگی حافظ شیراز کنم


ای کاش که او در پی آزار نباشد
یا بود اگر در پی تکرار نباشد

عمریست ز عشقش رخ بیگانه ندیدم
یک بار ندیدم بر اغیار نباشد

هر روز ز جور گل خود شکوه نمایم
گر خار ننالد که دگر خار نباشد

بیدل که چه گویم تو بگو کافر عشق است
آنرا که ز غم دیده ی خونبار نباشد

دانم که چو فرهاد زنم تیشه به فرقم
چون طاقتم از هجر تو بسیار نباشد

ترسم که قلم فتنه کند صفحه بسوزد
جز خون دلم چونکه به منقار نباشد

دلگیر مشو چونکه بسی از تو نوشتم
چون درد مرا چاره به گفتار نباشد

اسرار میان من و تو راز نهان است
آن چیز بگفتم که ز اسرار نباشد

هر چند که فریاد بود عار برایم
از حد چو گذر کرد دگر عار نباشد

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در پنجشنبه سوم فروردین 1391 به هنگام 13:56 |

جستار زیر، نوشتاری بسیار گویا و شیوا از روان‌شاد دکتر محمود حسابی ، دانشمند بزرگ و فرزانه­ی ایرانی است از ماه‌نامه طلایه ، مهرماه و آبان ماه 1374، ص 11- 7 که توانایی بالا و برتر زبان پارسی را در واژه‌سازی ، در مقایسه با بسیاری دیگر از زبان‌‌های جهان ، با شرح و بیانی دانشوارانه و روش‌مند ، به نمایش می‌گذارد.


در تاریخ جهان ، هر دوره‌ای ویژگی‌هایی داشته است. در آغاز تاریخ ، آدمیان زندگی قبیله‌ای داشتند و دوران افسانه‌ها بوده است.

پس از پیدایش کشاورزی ، دوره ده‌نشینی و شهرنشینی آغاز شده است. سپس دوران کشورگشایی‌ها و تشکیل پادشاهی‌های بزرگ مانند پادشاهی‌‌های هخامنشیان و اسکندر و امپراتوری رم بوده است.

پس از آن ، دوره ی هجوم اقوام بربری بدین کشورها و فروریختن تمدن آن‌ها بوده است.

سپس دوره رستاخیز تمدن است که به نام رنسانس شناخته شده است. تا آن دوره ملل مختلف دارای وسایل کار و پیکار یکسان بودند. می‌گویند که وسایل جنگی سربازان رومی و بربرهای ژرمنی با هم فرقی نداشته و تفاوت تنها در انضباط و نظم و وظیفه‌شناسی لژیون‌های رومی بوده که ضامن پیروزی آن‌ها بوده است. همچنین وسایل جنگی مهاجمین مغول و ملل متمدن چندان فرقی با هم نداشته است.

از دوران رنسانس به این طرف ، ملل غربی کم‌کم به پیش‌رفت‌های صنعتی و ساختن ابزار نوین نایل آمدند و پس از گذشت یکی دو قرن ، ابزار کار آن‌ها به اندازه‌ای کامل شد که ملل دیگر را یارای ایستادگی در برابر حمله ی آن‌ها نبود. هم‌زمان با این پیش‌رفت صنعتی ، تحول بزرگی در فرهنگ و زبان ملل غرب پیدا شد ؛ زیرا برای بیان معلومات تازه، ناگزیر به داشتن واژه‌های نوینی بودند و کم‌کم زبان‌های اروپایی دارای نیروی بزرگی برای بیان مطالب مختلف گردیدند.

در اوایل قرن بیستم ، ملل مشرق پی به عقب‌ماندگی خود بردند و کوشیدند که این عقب‌ماندگی را جبران کنند. موانع زیادی سر راه این کوشش‌ها وجود داشت و یکی از آن‌ها نداشتن زبانی بود که برای بیان مطالب علمی آماده باشد. بعضی ملل چاره را در پذیرفتن یکی از زبان‌های خارجی برای بیان مطلب دیدند ؛ مانند هندوستان ، ولی ملل دیگر به واسطه داشتن میراث بزرگ فرهنگی نتوانستند این راه حل را بپذیرند که یک مثال آن ، کشور ایران است.

برای بعضی زبان‌ها ، به علت ساختمان مخصوص آن‌ها، جبران کم‌بود واژه‌های علمی ، کاری بس دشوار و شاید نشدنی است ، مانند زبان‌های سامی ـ که اشاره‌ای به ساختمان آن‌ها خواهیم کرد.

باید خاطرنشان کرد که شمار واژه‌ها در زبان‌های خارجی ، در هر کدام از رشته‌های علمی خیلی زیاد است و گاهی در حدود میلیون است.

پیدا کردن واژه‌هایی در برابر آن‌ها کاری نیست که بشود بدون داشتن یک روش علمی مطمئن به انجام رسانید و نمی‌شود از روی تشابه و استعاره و تقریب و تخمین در این کار پُردامنه به جایی رسید و این کار باید از روی اصول علمی معینی انجام گیرد تا ضمن عمل ، به بن‌بست برنخورد.

برای این که بتوان در یک زبان به آسانی واژه‌هایی در برابر واژه‌های بی‌شمار علمی پیدا کرد ، باید امکان وجود یک چنین اصول علمی‌ای در آن زبان باشد.

می‌خواهیم نشان دهیم که چنین اصلی در زبان فارسی وجود دارد و از این جهت ، زبان فارسی زبانی است توانا ، در صورتی که بعضی زبان‌ها ـ گو این که از جهات دیگر سابقه درخشان ادبی دارند ـ ولی در مورد واژه‌های علمی ناتوان هستند.

اکنون از دو نوع زبان که در اروپا و خاورنزدیک وجود دارد صحبت می‌کنیم که عبارت‌اند از:  زبان‌های هندو اروپایی (Indo-European) و زبان‌های سامی (Semitic) =[زبانهای: عبری،عربی،اکدی،سریانی،آرامی و…]. زبان فارسی از خانواده زبان‌های هندواروپایی است.

در زبان‌های سامی واژه‌ها بر اصل ریشه‌های سه حرفی یا چهار حرفی قرار دارند که به نام ثلاثی و رباعی گفته می‌شوند و اشتقاق واژه‌های مختلف براساس تغییر شکلی است که به این ریشه‌ها داده می‌شود و به نام ابواب خوانده می‌شود. پس شمار واژه‌هایی که ممکن است در این زبان‌ها وجود داشته باشد ، نسبت مستقیم دارد با شمار ریشه‌های ثلاثی و رباعی.

پس باید بسنجیم که حداکثر شمار ریشه‌های ثلاثی چه قدر است؟ برای این کار یک روش ریاضی به نام جبـــــــر تــــــرکیبی (Algebre Combinatoire)  به کار می‌بریم. حداکثر تعداد ریشه‌های ثلاثی مجرد مساوی 19656 (نوزده هزار و ششصد و پنجاه و شش) می شود و نمی‌تواند بیش از این تعداد ریشه ثلاثی در این زبان وجود داشته باشد. درباره ریشه‌های رباعی می‌دانیم که تعداد آن‌ها کم است و در حدود پنج درصد تعداد ریشه‌های ثلاثی است ، یعنی تعداد آن‌ها در حدود 1000 است. چون ریشه‌های ثلاثی‌ای نیز وجود دارد که به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد که یکی از آن‌ها تکرار شده است ؛ مانند فعل (شَدَّ) که حرف د دوبار به کار رفته است. از این رو بر تعداد ریشه‌هایی که در بالا حساب شده است ، چند هزار می‌افزاییم و جمعاً عدد بزرگ‌ترِ بیست و پنج هزار (25000) ریشه را می‌پذیریم.

چنان که گفته شد ، در زبان‌های سامی از هر فعل ثلاثی مجرد می‌توان با تغییر شکل آن و یا اضافه [کردن] چند حرف ، کلمه‌های دیگری از راه اشتقاق گرفت که عبارت از ده باب متداول می‌باشد ، مانند :

فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ ...

از هر کدام از افعال ، اسامی مختلفی اشتقاق می‌یابد:

اول ، نام‌های مکان و زمان

دوم ، نام ابزار

سوم ، نام طرز و شیوه

 چهارم ، نام حرفه

 پنجم ، اسم مصدر

 ششم ، صفت (که ساختمان آن ده شکل متداول دارد)

هفتم، رنگ

 هشتم، نسبت

 نهم، اسم معنی.

با در نظر گرفتن همه انواع اشتقاق کلمات ، نتیجه گرفته می‌شود که از هر ریشه‌ای حداکثر هفتاد مشتق می‌توان به دست آورد. پس هر گاه تعداد ریشه‌ها را که از 25000 کم‌تر است در هفتاد ضرب کنیم ، حداکثر عده کلمه‌هایی که به دست می‌آید:

 1750000 = 70 × 25000 (یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار) کلمه است.

یک اشکالی که در فراگرفتن این نوع زبان است ، این است که برای تسلط یافت به آن باید دست‌کم 25000 (بیست و پنج هزار) ریشه را از برداشت و این کار برای همه مقدور نیست ، حتی برای اهل آن زبان ، چه رسد به کسانی که با آن زبان بیگانه هستند. اکنون اگر تعداد کلمات لازم آن از دو میلیون عدد بگذرد ، دیگر در ساختار این زبان راهی برای ادای یک معنی نوین وجود ندارد ، مگر این که معنی تازه را با یک جمله ادا کنند. به این علت است که در فرهنگ‌های لغت از یک زبان اروپایی به زبان عربی می‌بینیم که عده زیادی کلمات به وسیله یک جمله بیان شده است ، نه به وسیله یک کلمه!  مثلاً کلمه Confronation که در فارسی آن را می‌شود به روبه‌رویی ترجمه کرد ، در فرهنگ‌های فرانسه یا انگلیسی به عربی ، چنین ترجمه شده است: جعل الشهود و جاهاً و المقابله بین اقولهم ! کلمه Permeabtlity که می‌توان آن را در فارسی با کلمه تراوایی بیان کرد ، در فرهنگ‌های عربی چنین ترجمه شده است: امکان قابلیة الترشح!

اشکال دیگر در این نوع زبان‌‌ها ، این است که چون تعداد کلمات کم‌تر از تعداد معانی مورد لزوم است و باید تعداد زیادتر معانی میان تعدا کم‌تر کلمات تقسیم شود ، پس به هر کلمه‌ای چند معنی تحمیل می‌شود در صورتی که شرط اصلی یک زبان علمی این است که هر کلمه‌ای فقط به یک معنی دلالت بکند تا هیچ گونه ابهامی در فهمیدن مطلب علمی باقی نماند. به طوری که یکی از استادان دانشمند دانشگاه اظهار می‌کردند ، در یکی از مجله‌های خارجی خوانده‌اند که در برابر کلمات بی‌شمار علمی که در رشته‌های مختلف وجود دارد ، آکادمی مصر که در تنگنای موانع [یاد شدن در] بالا واقع شده است ، چنین نظر داده است که باید از به کار بردن قواعد زبان عربی در مورد کلمات علمی صرف نظر کرد و از قواعد زبان‌های هندواروپایی استفاده کرد. مثلاً در مورد کلمه Cephalopode که به جانوران نرم‌تنی گفته می‌شود مانند اختاپوس که سر و پای آن‌ها به هم متصل‌اند و در فارسی به آن‌ها سرپاوران گفته شده است ، سرانجام کلمه ی رأس رجلی را پیش‌نهاد کرده‌اند که این ترکیب به هیچ وجه عربی نیست. برای خود کلمه Mollusque که در فارسی نرم‌تنان گفته می‌شود ، در عربی یک جمله به کار می‌رود : حیوان عادم الفقار!


ادامه ی مطلب
+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در چهارشنبه دوم فروردین 1391 به هنگام 15:35 |

این تقصیر خودمان بود که طرز مملکتداری را به عرب ها آموختیم.

قاعده برای زبانشان درست کردیم، فلسفه برای آیینشان تراشیدیم

برایشان شمشیر زدیم ، جوانهای خودمان را برای آنها به کشتن دادیم ، فکر ، روح ، صنعت ، ساز ، علوم و ادبیات خود را دودستی تقدیم آنها کردیم تا شاید بتوانیم روح وحشی و سرکش آنها را رام و متمدن کنیم. 

ولی افسوس ! 
اصلا نژاد آنها و فکر آنها زمین تا آسمان با ما فرق دارد و باید هم همینطور باشد .
این قیافه های درنده، رنگهای سوخته،دستهای کوره بسته باری سرگردنه گیری درست شده.
افکاری که میان شاش و پشگل نشو و نما کرده بهتر از این نمی شود. 
تمام ساختمان بدن آنها گواهی می دهد که برای دزدی و خیانت درست شده .
این عربها که تا دیروز پابرهنه دنبال سوسمارمی دویدند وزیر چادر سیاه زندگی می کردند نباید هم بیش این از آنها متوقع بود. 

(آخرین لبخند از مجموعه سایه روشن نوشته ی صادق هدایت)

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 به هنگام 13:48 |

 

روز آغاز جشن مهرگان بود و نمایندگان کشورهای گوناگون همراه با هدایایی نفیس به کاخفرمانروای ایران در شهر صد دروازه (دامغان امروزی) وارد می شدند عجیب ترین هدیه مربوط می شد به کورنلیوس سولا فرمانده ارشد روم که سه دختر بسیار زیبا به پادشاه ایران هدیه نمود.

آن سه دختر آنقدر زیبا بودند که همگان از دیدن آنها شگفت زده شدند . نماینده روم گفت فرمانروای ما به پاس آرامش مرز هایمان این سه بانوی زیبا که همه از نجیب زادگان کشورمان هستند را تقدیم پادشاه ایران زمین می کند. پس از پایان مراسم رایزن ارشد مهرداد دوم ( اشک نهم ) که پیری سالخورده بود نزد فرمانروای ایران آمد و گفت کشور روم بزودی به ایران یورش خواهد آورد اشک نهم با تعجب گفت او امروز سه پریزاد به ما هدیه کرد ! چگونه فردابه ایران خواهد تاخت ؟آن پیر سالخورده گفت وقتی دشمن از آرامش مرزها سخن می گوید و هدیه به این خاطر می فرستد بدین معناست که به این آرامش وفادار نیست و آن را خواهد شکست این سه خوبرو را هم از برای گرفتار نمودن دل فرمانروا فرستاده است . اشک نهم با شنیدن این سخن سران ارتش ایران را فرا خواند و از آنها خواست لشکریان را آمادهرزم نموده و به سوی باختر ایران و مرز های روم حرکت کنند . روزی که لشکر ایران از میان رودان گذشت لشکر آماده به رزم کورنلیوس سولا در پیش روی آنها ایستاده بودند .رومیان پس از دیدن دهها هزار جنگاور آماده به رزم ایران در بهت فرو رفتند ، کورنلیوس سولا نامه ایی برای اشک نهم فرستاد و در آن نامه پایبندیش را به پیمانهای گذشته یادآوری نموده و با لشکرش از برابر سپاه ایران دور شد .

اندیشمند برجسته کشورمان ارد بزرگ می گوید : پیران اندیشمند به ریشه ها می پردازند نه به شاخه ها . و اشک نهم پشتیبان اندیشه های رایزنان دانای خویش بود . اندیشمندانی که پیشاپیش آینده را پیش بینی می نمودند .و بدین گونه بود که ایران در دوران مهرداد دوم به پنهاورترین دوران دودمان اشکانیان رسید.


پیشکش به شاپور ساسانی

آهنگری شمشیر بسیار زیبا تقدیم شاپور پادشاه ساسانی نمود . شاپور از او پرسید چه مدت برای ساختن این شمشیر زمان گذاشته ایی و آهنگر پاسخ داد یک سال تمام . پادشاه ایران باز پرسید و اگر یک شمشیر ساده برای سربازان بسازی چقدر زمان می برد ؟ و او گفت سه تا چهار روز . شاپور گفت آیا این شمشیر قدرتی بیشتر از آن صد شمشیر دیگری که می توانستی بسازی دارد ؟ آهنگر گفت: خیر ، این شمشیر زیباس...ت و شایسته کمرشهریار ! پادشاه ایران گفت : سپاسگذارم از این پیشکش اما ، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگیدن ، من از شما شمشیر برای سپاهیان ایران می خواهم نه برای خودم ، و به یاد داشته باش سرباز بی شمشیر نگهبان کیان کشور ، پادشاه و حتی جان خویش نیست .

این سخن شاپور دوم ما را به یاد این سخن دانای ایرانی ارد بزرگ می اندازد که : فرمانروای شایسته اسیر کاخ ها نمی شود نگاه او بر مرزهای کشور است شاپور با نگاهی پدرانه به آهنگر گفت اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جایتوجه به نیازهای واقعی کشور ، برای من زینت آلات می سازند و این سرآغاز سقوط ایران است . پدرم به من آموخت زندگی ساده داشته باشم تا فرمانرواییم پایدارتر باشد . پس برای سربازان شمشیر بساز که نبردهای بزرگ در راه است .

 

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 به هنگام 17:0 |
روزی که گفتند برای مرگ آموزگار دیکته ،
آموزگار دیکته و دینی باهم یکی شدند

روزی که دین دیکته می کردند
چقدر کتک خوردیم چون که به جای عمل صالح نوشتیم امل سالح
گفتیم بنویسیم کردار نیک؟ پاسخِ کردار نیک ، ترکه بود
گفتیم آقا به خدا اینم درسته گفت تو خدا می شناسی؟
گفتیم آقا ما شبا باهاش حرف می زنیمدوسش داریم
گفت اونکه پارسی باهاش حرف می زنی خدا نیست
دلم شکست از اون روز خدای قشنگمو ازم گرفتن

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 به هنگام 12:51 |

زکریای رازی آمد و رفت !

پور سینا آمد و رفت!

نادرشاه آمد و رفت!

اینیشتین آمد و رفت !

فروید آمد و رفت !

استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت و ...

اما هنوز در همسایگی ما ؛

مادری اسپند دود می کند!
پدری گوسپند می کشد!
دختری طالع بینی می خوانَد T، که شوهرش باید زاده ی چه ماهی باشد!
هنوز برای ازدواج استخاره می کنند!
هنوز مردی به همسرش به جرمِ کم حجابی!! تهمت روسپی می زند!
هنوز توی چاه پول می ریزند و نامه پست می کنند!
و از اعدام یک بچه ی ۱۷ ساله ذوق می کنند و ...

عقب ماندگی و پس افتادگی زیر پوستِ کشور من است!

چرا ؟!!

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در شنبه هشتم بهمن 1390 به هنگام 15:50 |

چون ما خاموش نشسته ايم، ميدان برای هرگونه داوری بيگانگان، و پيروان ايرانی آنان گشاده است، و چنين است که اوستا را که کهن ترين نمونه ی دفتر و ديوان جـهان است ، برای کــــهن بودن با داستان هومر!! هـــمزمان می شمارند!







نویسنده،آموزگار دانشگاه و پژوهنده ی فرهنگ و زبانهای باستانی و شاهنامه پژوه ایرانی


اگر دشمنی هم نداری ، وانمود کن که کشورت در خطر است! زیراهنگامی که مردم بترسند،برای برده شدن آماده می شوند. هنگامی که مردم بترسند آماده اند تا از سیاستمدارها پیروی کنند.

آدولف هیتلر ـ سیاستمدار آلمانی


در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشته‌است که او نیز بر بالای صلیب کشته شد.

فردریش نیچه ـ فیلسوف،چکامه سرا،آهنگسازوفیلولوژیست آلمانی


از درون هر بحرانی، فرصت دوباره زاده شدن سرچشمه می گیرد.

؟؟؟


بیشتر مردم ترجیح می دهند فرشتگانی سقوط کرده باشند تا شامپانزگانی تکامل یافته ؛ به همین سبب به مذهب ، بیشتر از علم علاقه مندند.

برتراند راسل ـ فیلسوف،منطق دان،ریاضیدان،مورخ،جامعه شناس و فعال صلح طلب انگلیسی


اگر خدایی وجود داشته باشد ، می اندیشم که بعید به نظر رسد که او چنان غرور ناآرامی داشته باشد که از کسانی که به وجودش شک کرده اند، رنجیده خاطر شود.
برتراند راسل ـ فیلسوف،منطق دان،ریاضیدان،مورخ،جامعه شناس و فعال صلح طلب انگلیسی



آنجا كه آزادي نيست ، اگر رأی دادن چيزی را تغيير می داد ، اجازه نمی دادند که رأی بدهيد!

مارک تواين ـ نویسنده و طنز پرداز آمریکایی


تنها عذر موجه خدا ( با خلق جهانی این چنینی ) این است که وجود نداشته باشد.
 مارک تواین ـ نویسنده و طنز پرداز آمریکایی


فقر شب را بی غذا سر کردن نیست! فقر ، روز را   بی اندیشه  سر كردن است!

علی شریعتی ـ نویسنده،جامعه شناس،مورخ و پژوهشگر دینی ایرانی


هر وقت تصاویر تبلیغ شده رهبران مملکت در اماکن عمومی بزرگتر از اندازه ی تمبر پستی بشود ، خطر دیکتاتوری حتمی است!!

ولادیمیر ناباکوف ـ نویسنده ی رمان ، داستان کوتاه ، مترجم و منتقد چند زبانه ی روسی ـ آمریکایی


بهشت بزرگترین فریب برای جهنم کردن دنیاست!

صادق هدایت ـ نویسنده و مترجم و روشن اندیش ایرانی


درود! اندیشه تونو درباره ی این سخنان بگید سپاسگزار میشم!

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در جمعه هفتم بهمن 1390 به هنگام 15:6 |

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
به خاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :
«آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان».
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!

شاد بودن تنها انتقامی­ است که می­ توان از زندگی گرفت!

ارنست و چه­ گوارا

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در جمعه هفتم بهمن 1390 به هنگام 14:51 |

نمی دونم چرا دارم اینارو می نویسم؟!

اما ناگهان به اندیشه ام اومد و می خوام که آزادنه !!! همه چیزو بنویسم. امیدوارم نظر بدید.


بهترین دوست  ، ...

بهترین آهنگ بنان ، کاروان

بهترین آهنگ بسطامی ، ...

بهترین آهنگ شجریان ، ....

بهترین آهنگ دیگران ، ...

بهترین و زیباترین خواننده ی زن ، همین پریسای خودمون

بهترین بازیکن تاریخ فوتبال ، زیدان

بهترین منتقد ، سهیل

بهترین شاعری که تاکنون خونشون رفتم ، هومن

بهترین مسافرتم ، سه سفر به سپاهان

بهترین عضو گروه روباتیک ، صادق

بهترین استاد ، ...

بهترین جهت ، جهت زیر

بهترین دکمه در گوشی ، دکمه ی

بهترین سنسور ، سنسور رم

بهترین برنامه نویس ، صادق و نیز کسی که بتونه رمِ منو وا کنه!

بهترین اسپیکر گوشی ، 3250

بهترین رزمی کار ، بروس لی

بهترین بازی فوتبال ، یقینا فیفا

بهترین سریال ، لاست

بهترین فیلم ، ارباب حلقه ها

بهترین پادشاه ، کوروش

بهترین سلسله ، هخامنشیان

بهترین ساز ، سنتور ، قانون ، تار ، نی ...

بهترین پسر دایی ، سجاد

بهترین ( گندترین ) پسرخاله ، جواد

بهترین درس تخصصی ، تحلیل مدارهای الکترونیکی

بهترین درس عمومی ، زبان و ادبیات پارسی و نیز تاریخ کهن ایران اگه بذارن!

بهترین استاد دروس اسلامی ، استاد امینی

بهترین استاد تربیت بدنی ، استاد خاکپور

بهترین طنز پرداز ، مهران مدیری

بهترین شخصیت قهوه ی تلخ ، بابا اتی

بهترین بدترین ، بدترین دوست


بدترین دوست ، مازیار

بدترین تخت خواب ، تخت آرمان

بدترین درس ، سیگنالها و سیستمها

بدترین ضربه ، ضربه ی ران بک کبک احسان!!!

بدترین کار ، فیلتر کردن سایتها

بدترین فیلم ، سریالهای تلویزیون ایرانی

بدترین سوسک ، سوسکهای حمام تهران

بدترین کار برای نمره گرفتن ، آماده کردن گزارشکار

بدترین اسپیکر ، اسپیکر احسان

بدترین میز رایانه ، میز رایانه ی آرمان

بدترین اتاق ، اتاق احسان و آرمان

بدترین جمله ، هنگامی که آرمان میگه دارید منو عصبی می کنید!

بدترین سلسله ، ...

بدترین سفر ، ...

بدترین کار 2 ، درست نکردن گوشی من توسط آرمان

بدترین شیوه ی بحث ، شیوه ی بحث هومن!

بدترین گونه ی سرخ کردن سیب زمینی ، زدن فلفل و زردچوبه و نمک در میانه ی کار!!

بدترین غذا ، هر غذایی که فشار منو بیاره پایین

بدترین فوتبال ، ...

بدترین بازی ، بازیهای تفنگی

بدترین بهترین ، بهترین جهت

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در یکشنبه چهارم دی 1390 به هنگام 18:33 |

در این بخش می خوام سرگذشت موسیقی ایران رو به صورت چکیده از کتاب استاد و هنرمند و موسیقی بزرگ کشورمون ، روح ا... خالقی براتون بیارم که پیش از این قولش رو در بخش سخنی چند درباره ی موسیقی داده بودم بیارم. به امید آن که مورد پسند دوستان باشد.


ارزش موسیقی

آن چه مسلّم است موسیقی ما تا اواسط سده ی نهم هجری، جنبه ی علمی داشته است.چنان که کتابهایی تا آن زمان در دست ما می باشد. مانند نوشته های فارابی ، پورسینا ، صفی الدین ارموی ، قطب الدین شیرازی و عبدالقادر مراغه ای. ولی از آن به بعد نه تنها کتابی در موسیقی نظری نوشته نشده ، از لحاظ عملی هم به واسطه ی مساعد نبودن اوضاع اجتماعی و موانع مذهبی ، تشویقی از اهل این هنر به عمل نیامده و کم کم هنرمندان واقعی  دلسرد و افسرده شده و کمتر کسی به فرا گرفتن این فن رغبت یافته است. در نتیجه موسیقی ما به دست مردم بی سوادِ نادان افتاده که از آن استفاده ی مطربی کرده اند. هر چند گاه به گاه کسانی پدید آمده اند که علاقه ای به این هنر داشته اند . ولی تا آن جا که تاریخ نشان می دهد ، به ویژه از آغاز صفویه که توجه سلاطین بیشتر معطوف به تحکیم پایه های استقلال ایران بوده است و از مبانی مذهبی برای انجام نیات خود استفاده کرده اند و در اسلام هم موسیقی را در خورِ مقام نمی دانستند ؛ آسان است آن را نیز حرام تصور می نمودند ، این هنر رو به ضعف نهاد. چنان که نوشته های شایسته ی گفتنی در این زمینه نشد. تنها برخی اهل عمل بوده و نوازندگی می کرده اند ، آن هم در پنهانی که مورد تکفیر واقع نشوند و این بزرگترین لطمه ایست که به موسیقی ما رسیده و جلوی پیشرفت آن را گرفته است.

ادوارد بـــــراون نویسنده ی انـــگلیسی می نویسد :

سلطان ابراهیم میرزا شاعر و صنعتگر و موسیقی دان و خوشنویس بوده که به دست برادر خود شاه اسماعیل دوم صفوی در سال 984 قمری (948) کشته شده است.

( تاریخ ادبیات ایران ، ادوارد براون ، ج 4 ، ترجمه ی رشید یاسمی ، ص 95 )

.....................................

قاآنی ـ وی دستگاه دان و اهل موسیقی هم بوده است ـ شاعر قصیده سرای دوره ی محمّد شاه و اوائل ناصرالدین شاه ، قصیده ی شیوایی در مدح محمد شاه دارد که در آن نام چند نوازنده را یاد می کند.

نکته : من نیازی نمی بینم که این چکامه رو برا شما دوستان خوبم بذارم . اما اگه کسی خواست براش میذارم.
در دوره ی ناصرالدین شاه ، ملا عبدالجواد خراسانی ریاضی دان نامی که مجل اقامتش اصفهان بوده و شمار فراوانی شاگرد و مرید داشته در موسیقی بسیار ورزیده بوده و تار را خوب می زده است ، ولی نظر به اینکه زدن تار در مذهب [دین] اسلام حرام بوده ، تار او را کسی نشنیده است.[!!!!]
( سه سال در ایران ، نوشته ی کنت دو گو بینوی فرانسوی که در هنگام سلطنت ناصرالدین شاه سالها در ایران مأموریت سیاسی داشته. ترجمه ی ذبیح ا... منصوری ، ص 23 )

در دوره ی ناصرالدین شاه ، نوازندگان را عمله ی طرب می نامیدند! واقعا زهی افسوس که هنرمند هم ردیف عمله باشد. البته باید دانست که نوازدگان درباری که در بارگاه شاه حق جلوس و نواختن داشتند ، به این لقب پرافتخار[!!] نائــــــــل آمده بودند و آنـــــــــــها را عمله ی طرب خاصه می نامیدند. اینها کسانی بودند که از سوی شاه وظیفه و مقرّری داشته اند،وگرنه نوازندگان عادی را مطرب می گفتند!

موسیقی مجالس عروسی و مهمانی ـ هر چند موسیقی را در اسلام تحریم کردند ، ولی در دو مورد به کار بردنش  مانعی نداشته است. یکی در جنگ و دیگری در عروسی. موضوع موسیقی جنگی داستان دیگری دارد که مربوط به به موزیک نظامی است و در جای خود اشاره خواهد شد. در مجالس عروسی هم چنانکه هنوز معمول است مطرب دعوت می کرده اند.

فردریک فون روزنِ آلمانی که در دوره ی مظفرالدین شاه سفیر آلمان در تهران بوده در کتابی به نام ایران در کلمه و عکس می نویسد :

غزلیات پارسی برای آوازه خوانی سروده شده  و چنین به نظر می آید که آواز ایرانی تقلید نوای بلبل است. غزلهای حافظ را هم اگر بخواهند به زبان دیگری ترجمه کنند ، باید به گونه ای این کار با مهارت انجام شود که در آن زبان هم همراه با موسیقی ایرانی بتوان خواند. نغمه های ایران شنونده را واله و شیدا می کند. درک لطایف این موسیقی بسیار دشوار است و اشخاص خارجی باید آن را بسیار بشنوند و خوب به آن مأنوس شوند تا بتوانند به لطف آن پی ببرند.

Friedrich Rosen  نویسنده ی کتاب Persien in Wort und Bild صفحه ی  78

برای درک موسیقی سابقه ی آشنایی نیاز است. چنان که امروز هم در میان ایرانیان برخی موسیقی اروپایی را خوب درک می کنند و به آن مانوس هستند. شمار بسیاری هم بدون اینکه بفهمند تظاهر می کنند چون شنیدن موسیقی فرنگی مد شده و بسیاری هم اصلا آن را خوش ندارند . زیرا به رموز و لطایف و زیباییهای آن پی نمی برند. همان مظفرالدین شاه کم ذوق همچنانکه از سفرنامه اش پیداست هرگاه در مسافرتهای اروپا آهنگهایی شنیده است که شبیه به نغمات ایرانی بوده لذت برده است.

چنان که  می نویسد : سر شام هم ساز که به نوای ایرانی می زدند خوب بود. همچنین در جای دیگر می نگارد : در میان شام موزیک مجار را می زدند. بسیار خوب بود و به گوش ما لذت می داد. زیرا شبیه به موزیک ایرانیست.

سفرنامه ی نخست مظفرالدین شاه  به فرنگ صفحات ۱۴۹ و ۱۹۹

ادامه دارد...

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در شنبه بیست و ششم آذر 1390 به هنگام 23:16 |

درود دوستان. تصمیم گرفتم که برای نخستین بار یه کار نوینی بکنم. شاید خوشتون بیاد. اگرم نیاد دست کم یه تجربه ای برام میشه. تو این قسمت می خوام که دوستای خوبم رو به شما بشناسونم. یقین کنید که به درد شما هم می خورن. منم میانجیگری شمارو برای راه انداختن کارهـــاتون می کنم. در آغاز می خواستم که به ترتیب دوست داشتنشون معرفیشون کنم ، بعد دیدم این کار سخته و شایدم بقیه ناراحت بشن. برا همین به ترتیب حروف الفبا می گم. در پایان کار هم خودمو از دید خودم بررسی می کنم. شاید بسیاری دوست داشته باشن که بدونن من خودمو چه جوری می پندارم.

امین ابهری خوشدل: همکلاسی هنرستانم بوده و سال نخستینی که آزمون کنکور داد پذیرفته شد. کاردانیشو از آموزشکده ی فنی وحرفه ای شهید رجایی لاهیجان گرفت و در مؤسسه ی غیر انتفاعی اندیشمند لاهیجان کارشناسیشو هم گرفت و اکنون یه مغازه ی الکترونیکی هم تو پاساژ خیر خواه لاهیجان ، طبقه ی نخستش داره . کلَّشم خوب کـــــار می کنه. همیشه هم خندانه.

تو مغازشم همیشه شکلات پیدا میشه. اما یه چند ماهی شده که دیگه شکلات نمیاره. بهش پیشنهاد دادم که یه فلاسک چای همیشه با خودش بیاره. میگه من که چایی نمی خورم. بهش می گیم ما که می خوریم. میگه پس خودت بیار دیگه!!! میگیم ساعت 12 مغازه ات رو نبند . اما خدا نکنه از خونه بهش زنگ بزنن. همون آن باید جمع کنه بره خونه. برا همینه که سود بالایی از کارش نمی کنه. کجایی همایون که یادت به نیکی. تا ساعت 14 و از اون وَرَم تا 22 یا حتی 23 تو مغازش می بودیم و اون هیچ مــــــــحدودیتی نمی داشت. خلاصه ماجراهایی داریم با این امین! یه شبم اومد خونه مون ، با آرمان. آقا دق آورد مارو. هر 2 ثانیه به 2 ثانیه می گفت ، بریم ، بریم ،بریم! آخرشم بهش گفتیم خودت برو. گفت من راه برگشت رو نمی دونم!!! خلاصه فرستادیمش و گولش زدیم و بسیار حال داد. به منم میگه که خیلی بی ادب شدم!!! یه کم پاستوریزه است. اما خودشم دیگه داره مانند ما میشه! در کل کار آدمو را میندازه. اگه کسی پروژه ی الکترونیکی داره پیشنهاد می کنم بیاد پیشش. می تونه حلش کنه.

جواد اسماعیل زاده : اینم همکلاسی هنرستانم بوده و کاردانیو سال نخست با امین پذیرفته شد و کارشناسی هم همکلاسی امین بود. بچه ی آهندان هست که یکی از دهستانهای شهرستان لاهیجانه. یه کم باحاله ، ولی با حاله. هنوزم که هنوزه شیرینی پذیرفته شدن کارشناسیشو بهم نداده. یه جورابم تازه خریده بود که شیرینی اونم بهم نداد. سر کار هم کم و بیش می ره. در کل آدم نیست !!! اما تلاشش برا آدم شدن ســــتودنیه و من بهش می بالم!! هر گاه که یه چیزی ازش می خوام یه ثانیه قبلش داده به یکی دیگه!! فارسی گیلکی قاطی پاطی با هم سخن می گیم. راستی چوب خور منم هست!

امید ترکاشوند : امید بچه ی نهاوند همدان هست. اصلیتش لر هست. یعنی بهتره بگم لک هست! خیلی آروم و شایدم مهربونه. اما آب زیر کاست. یه بار حالمو گرفت که دیگه بخشیدمش. به نظر میاد با مرام باشه. چون من فقط چند روز باهاش بودم و توی همون چند روز تقریبا صمیمی شدیم. به من می گفت با اینکه لاغری ولی زورت خیلی زیاده. خودشم هیکلیه.

رشتش رادیو لوژی هست و اکنون دانشجوی کارشناسی دانشگاه علوم پزشکی تهرانه. توسط مازیار باهاش آشنا شدم که شرحش خواهد آمد. یه سری تمایلات ویژه داره که اینجا از گفتنش معذورم. دیگه چیز ویژه ای ازش به اندیشه ام خطور نمی کنه.آها جز اینکه عاشق دعواست و همیشه ســـــــنگ پرتاب می کنه و در هنگام دعوا خیلی خطرناک میشه!! همچنینن همیشه هم میگه دلش برا من تنگ شده.  دل منم براش تنگ میشه.

صادق تقوی : بچه رودسره. با احسان که شرحش خواهد آمد کاردانیو در لاهیجان خوند. البته رشتش رایانه است. کارهای گرافیکی و بازی سازیش و همچنین برنامه نویسیش حرف نداره. من همیشه بهش میگم بهترین برنامه نویس جهان.به همه جور آدما می سازه. یه کم تعارفیه و تا هنگام درازی با آدم رودربایستی داره. مسئولیت پذیره و از تشنج بدش میادو بیشتر سکوت و آرامش رو در کنار خونواده می پسنده. بسیار کم خشمگین میشه. هنگامی که خشمگین میشه صداش رو به زوال میره به جای اینکه بالا بره. وقتی اَاَاَه میگه یعنی خشمگینه. خیلی خوش مشرب و اهل حاله. هرگزم گوشیشو پاسخ نمی ده. اگه باهاش کار دارین باید حتما زنگ بزنید خونش. خونشون انگور هندی و فندق داره. صبحانه هم ازون سیاها میاره!! اما من نخوردمش. اون دو روز و دو شبی که با هم بودیم از بهترین شبهای عمرمون بود.منو احسان و آرمان!

اخیرا علاقش به من کم شده. اما من همچنان بسیار می دوستمش.دمش گرم.

پویا تقی پور : بچه ی ششکل کوچان است. اما از کودکی لاهیجان بوده. داره دانشگاه آزاد لاهیجان کارشناسی الکترونیک می خونه. دستی در رباتیک هم داره. بسیار اکتیوه. آدم  باهاش حــــال می کنه و حال میده که با یه شماره ی نا شناس اذیتش کنی و مثلا خودتو سمیرا معرفی کنی. اون وقته که دیگه خوابو زندگیو ازش خواهی گرفت. یه پراید سپیدم داره. قراره که شام بریم خونشون. اما فعلا خبری نیست.منو هم دوست نداره!

احسان جمال نیکویی : بچه ی کاسه گر محله ی لنگــــروده. ( آها ، لوش دادم. دیــــگه نمی تونه برا رشتیها کلاس بذاره!!) احسانم همکلاسی هنرستانم بوده و اینم سال نخست کاردانی پذیرفته شد. اما با هم تموم کردیم!! آقا این احسان برا خودش دنیایی داره که باید 609 جلد رمان بحار الأحسان دربارش بنویسم. یه پسریه با قد متوسط و اندام تقریبا چاق. کاراته کاره. دست و پاش مانند آهنه . یه اتاق داره که محل اکتشافات اتمیشه. به قول ما گیلکا اسب با بار تو اتاقش گم میشه. هنگامی که می ریم خونشون نهایت پذیرایی رو با مشت و لگداش از ما می کنه. تو خونشونم پر از درخت پرتقاله. برا همین من همیشه دوست دارم که زمستونا برم خونشون. دستی در سنتور هم داره و مضرابش خوب می جنبه. اما تنــــبلی می کنه و هرگز تمرین نمی کنه. اخیرا به سه تار علاقه مند شده و سه تار سجاد ( پسرداییم) رو گرفته تا کمی بتمرینه. همیشه داد نداشتن پول برا انجام دادن پروژ های سریشو داره. اما وضعش زیادم بد نیست. یه کم کله ی اقتصادی نداره. عشقش صادق تقویه. هنگامی این دوتا کنار هم باشن دیگه آدم احساس می کنه که تو یه فضای دو بعدی دیجیتالی ایزومتریک سوم شخص اکشن قرار داره و اونقدر با همین بیت و بایتو اینتیجر و فلوتو تری دی مکسو  تکست چرو این مزخرفات حال می کنن و می خندن که هر کی ندونه مــــــی انـــــدیشه دارن رساله ی دلگشای عبید زاکانی رو می خونن.

آقا این مخیه برا خودش. 8051 AVR C ++C - اسمبلی بازی سازی – پروژه های الکترونیکی تابلو روان ـ روباتیک و کلا هر گونه غلط کاری که از دست ماها بر نمیاد از دست این هیولای آدم نما برمیاد. البته اگه اعصابش آروم باشه. در ضمن باید بگم که انگلیسیشم خوبه و همه رو خودش به تنهایی تو خونه با دیدن فیلمو ... یاد گرفت. پیشنهاد می کنم پروژه های برنامه نویسی و  ++C خودتونو ، اگه از پسش بر نمیاید بدین این براتون انجام بده. زیادم پولی نیست . اونش با من. واقعا شاید بهترین برنامه نویس استان گیلان تو این دو زبان و حتی شاید AVR باشه. از من گفتن.

تو انجام دادن کارهای مکانیکی و ظریف هم واقعا بی ماننده و بسیار تمرکزش بالاست. اعضا و مغزش بسیار با هم هماهنگه. تو کارگاه سوهانکاری هنرستانم بهترین بود و کلا دریای استعداده. فقط همیشه ازینکه نمی تونه خوب بخونه اندوهگینه و واقعا اگه این یکیو رو هــــم می داشت ما دیگه باید کاسه کوزه مونو جـــــــمع می کردیمو مرخص می شدیم. به گفته ی آرمان بسیار فروتنه و خودشو نمی بینه. ران بکیک هم بسیار زیبا می زنه و اگه به منو آرمان بخوره مارو در هم ممزوج المزاج الی یوم القیمه می کنه!!!می اندیشه دوسش ندارم. اما واقعا دوسش دارم. بسیار احساسیه و گاهی هم بسیار مهربون. به هر حال شــــاید اگه بگم : در وهم نیاید و در وصف نگنجد گزاف نگفته باشم!!

حسن جوری : اهل رشت هست. ازدواجم کرده. خانومشم اهل همدان هست. اینا جد اندر جد ـ مادری و پدری ـ عکاس ، طراح و یا تصویر ساز و کلا هنرمندن. خودشم تو آموزشکده ی شهید رجایی گرافیک خونده ، اما حرفه ی اصلیش عکاسیه. فکر کنم هیجدهمین عکاس برتر جوانِ کشوره و جز 100 عکاس برتر کشوره. عشق عکسه.

چشماشم اخیرا ضعیفتر شده و عینکی شده. من فکر می کنم که خانومشو خیلی دوست داره و خانومشم اونو خیلی دوست داره. چند بار قول داده که با خانومش بیاد به کلبه ی ما. اما هنوز افتخار نداده. چون واقعا کلاسش خیلی بالاست دیگه. مارو محل نمی کنه. همیشه هم با هم بحث داریم و در ظاهر همیشه با هم دعوا داریم و کلا بعد از چند دقیقه که پیش هم باشیم جنجال به پا میشه. هنگام بسیاری میشه که ندیدمش و هیچ آگاهی ازش ندارم. امیدوارم هرجا هست با خانومش که هرگز ندیدمش در آرامش و خوشی به سر ببره. اخیرا تو لاهیجان ناگهانی دیدمش. جشن ازدواج گرفت و دیگه رفت سر خون زندگیش.

مسعود رفیعی : یه چیزی باید درباره ی مسعود بگم که این یکیو واقعا نمیشه توصیف کرد. اینو واقعاً خودتون باید ببینیدش.. ولی تلاشمو می کنم. اصالتاً برای یکی از روستاهای شهر ما یعنی کوچان هست. اما خونه ی پدر بزرگش توی یکی از روستاهای لاهیجان ـ رودبنه ـ به نام پهمدان هست. خونه ی خودشون توی اسلامشهر تهرانه. از کودکی با پافشاری خواهرش کلاس انگلیسی می رفت و از 15 سالگی تدریس می کرد و باید بگم که انگلیسیش تو بین دوستام از همشون بهتره. اما یه بدی داره که خودشو آپدیت نمی کنه. خیلی احساساتی و ریلکسه و در نگاه نخست آدم یا کاملا ازش بدش میاد ، یا خیلی ازش خوشش میاد. قیافش یه کم بزرگ نشون میده ، اما خیلی خوش چهره هست و باید بگم که زاده ی 69 هست.

همیشه میگه که کلی حرف با من داره و همیشه هم کلی حرف با من میزنه ، اما بازم میگه که کلی حرف باهات دارم. یه لهجه ی کاملا تهرانی داره. کلی شعر انگلیسی بلده. به غذاهای گیلانی علاقه ی بسیاری داره. شعرم میگه. ازون شعرای امروزی و های کلاس و به گفته ی خودش شعراش بوی خون میده! روابط اجتماعیش بسیار بالاست و در رابطه برقرار کردن با خانومهای متشخص اعتماد به نفس و استعداد بی نظیری داره. اما بسیار با فهم و شعوره و پاشو از گلیمش درازتر نمی کنه و به ازدواجم نمی اندیشه.  بهتره بگم تقریبا همه رو دوست داره. یه کم زود رنجه. مغرور نیست. از خودش خیلی برا دوستاش مایه میذاره. رشتش حسابداریه.هم دانشگاهیم بوده. اکنون دیگه از گیلان رفته و ما بسیار از هم کم اگاهی داریم.شایدم فقط من. اخیراً رابطه مون کمتر شده. اما شاید یه روزی به صورت گذشته بازگردیم. شاید...!امیدورام.

معین زحمتکش :در آغاز دوست قرآنیم بوه. اما اکنون دیگه رابطمون ژرفتر شده. اما هنوز ژرف نشده!! می پندارم رتبه ی 80 کارشناسی و رتبه ی 38 کارشناسی ارشد بوده. کارشناسیشو توی تربیت مدرس تهران و ارشدو توی علامه طباطبایی گرفته. رشتشم حقوقه. تو کارش هم خیلی حرفه ایه.دوست داره بیشتر استاد دانشگاه بشه. مطالعه ی غیر درسی هم تا جایی که بتونه انجام میده. آهنگهای اصیل ایرانی هم گوش میده. ولی به شعر نو علاقه داره و میگه. خیلی پسر آروم و خوش اخلاقیه و خوش تیپیه و کلا تا حالا عصبانیتشو ندیدم. آها باید بگم که بچه ی لاهیجانه. اخیرا هم ازدواج کرده و یقینا خوشبخته. خانومشم چندباری بسیار کوتاه دیدم و بسیار زوج خوشبختین. براشون آرزوی پیروزی می کنم.

مهیار معدنی : بچه ی هشتگرد کرجه. رشتش گرافیکه. توسط مسعود باهاش آشنا شدم. هم دانشگاهیم بود. همیشه خندانه. اما خیلی کم می سخنه و کلا خیلی آرومه. خیلی هم خجالتیه. حسن جوری رو هم خیلی دوست داره. گاهی وقتا که می خواد سخن بگه ، صداش خروسک میفته. اخلاق ویژه ای نداره که براتون بگم. ولی بامرامه. هنگام درازیه که ازش آگاهی ندارم. بسیار از هم دور شدیم. دانشگاه پیوندی بود میان ما که از هم گسیخت.

آرمان ملایی : آرمان هم همکلاسی هنرستانم بوده. 2 تا برادرم داره که از خودش کوچیکترن که به ترتیب اسمشون هومن و سهیله که اونا هم الکترونیک می خونن که شرحشون خواهد آمد. یه خواهر کوچیکم به نام زهرا داره که به اندیشه ی آرمان باهوشترین فرد خانوادشون خواهد شد. کاردانیشو از آموزشکده ی شهید چمرانِ رشت گرفته و اکنون داریم مؤسسه ی اندیشمند لاهیجان کارشناسی می خونه. کلش هم کار می کنه و در مسائل مربوطه تحلیلهای ویژه ی خودشو داره و از مسیر منحصر به فرد خودش پیروی می کنه. اصلیتش اهل روستای ششکل کوچان هست. اما بیشتر دوران زندگیشو توی لاهیجان بوده. پسر داییم ، سجاد بهش لقب متبسم داده. خیلی بچه ی آروم و با مرامیه و خیلی دیر خشمگین میشه. اما گاهی برا چیزهای بسیار کوچیکی بسیار خشمگین میشه که برمی گرده به همون تحلیلهای منحصر به فرد خودش!!!

هنگام درازی هست که بهم میگه دو تا DVD به من داده که پسش ندادم و منم همچنان دارم میگم که پسش دادم. به هر حال این قضیه هنوز برامون حل نشده. آرمان خیلی آروم و بی دردسره. همه ی کارهاشو با آرامش ویژه ای انجام میده. طراحی مدار و کار با پروتلش حرف نداره. آروم ســــخن میگه. آروم درس می خونه ، آروم تحلیل می کنه. آروم خشمگین میشه ، آروم مدار می سازه ، آروم هم ترمهاشو به پایان رسوند !!! آروم زندگی می کنه و احتمالا آروم هـــم می میره. اگه بخواد یه کاریو تند انجام بده باید بگم که کمتر آروم انجامش میده ، چون واقعا نمیشه گفت که کاریو تند و با عجله انجام بده. یه خنده ی بلـــــــندِ ویژه ایی هم داره که من خیلی با اون خندش حال می کنم. سجادم همین گونه. بسیار بد قول نیست و اهل قدم زدنم هست و هرگز حوصله ی هیچ بازی ای رو نداره و همه از دستش برگه هاشو می بینن و همیشه خوابش میادو دانشگام که نمیادو خباثتهاش در اثر همنشینی با من روز به روز داره بیشتر میشه و اخیرا نسبت به من گستاخ شده و منو می زنه و در بند خودش اسیر می کنه. می گه از من نیرومند تره. اما عمراً. سوسولی بیش نیست. تورفی هست در برابر توفان. همه چیزو با همه چیز در هم می آمیزه و می خوره و برای غذاها هیچگونه جدایی قائل نمیشه و به من میگه بیا خونمون با هم آهنگ گوش بدیم و ...!!

هومن ملایی : هومن برادر نخست آرمان هست و زاده ی بهمن 69. پسر توانا و مستعدی هست و از هوش خوبی برخورداره. می گن بیشتر خشمگین میشه. اما من چنین چیزی ازش ندیدم. در همه چیز اعتماد به نفس بسیار بالایی داره و به اندیشه ی من با هوش و تواناییهایی که داره به اون چیزی که ادعاشو می کنه می رسه و من قبولش دارم. اما در عین اعتماد به نفس بالا یه کم خودبین هست و شکست رو نمی پذیره و همیشه دیگران رو عامل موفق نشدن یا شکست خوردنش می دونه. تیم محبوبش یوونتوس هست. از میان اساتید موسیقی ایرانی فقط به شجریانها علاقه داره و برخی آهنگهای بســـــطامی رو فقط برا چکامه اش می نیوشه و بنان رو هم دارای سبک نمی دونه و در برابر شجریان اونو عددی نمی بینه و بسطامی هم فقط جیغ می زنه و کارهاش از بار فنی تهی هست و ناظری هم فقط برا اینکه یه کم بخنده ، بهش می نگره و دلیل حرفه ای بودن برخی کـــــــــــــــــارهای استاد شجریان رو استاد مشکاتیان نمی دونه و مشکاتیان هیچ نقشی در بیــــــداد ، آستان جانان و ... برای استاد شجریان نداشت و کلاً همایون شجریان از بنان ، ناظری و بسطامی بهتر می خونه و در این میان بیشترین ســــــــــــتم رو در حـــــق بســــــطامی روا می داره!!!!!!!!!!!!!!! بگذریم! فقط اینم بگم که من به موسیقیهای دیگه ی مورد علاقه ی هومن کاری ندارم و سخنی دربارش نمی گم. وگرنه بسیاری ازونا شایسته ی گوش دادن و وقت گذاشتن نیست. البته از دید من! مــــــــهر پارسال بود که هـــــومن در خودش نیــرویی دید و آغــــاز به ســــــرودن چکامه های پارسی کرد. آره باید بگم هومن یکی از بهترین چکامه سرایانی هست که تاکنون دیدم. چکامه سرای نخست توی گیلان هم شد. البته هنگامی که کاردانی رو در شهید چمران رشت می خوند. قرار بود برای مسابقات کشوری بره همدان. اما مثل اینکه مسئولین دانشگاش یه ریگی تو کفششون بود که نبردنش! با اجازه ی خــودش یکی از چکامه هاشو براتون گذاشتم.

ای کاش کسی آید،زین خواب مرا خواند

یا کاش کسی باشد این درد مرا داند

ای کاش همه عمرم،یک روزه تلف می شد

تا یک دم دیگر هم او پیش دلم ماند

ای کاش از این مبحث،راهِ گذری می بود

تا قلب پریشانم ، رو سوی دلش رانـَد

ای کاش که آن زیبا،درخوابِ شبم آید

در این سخن آخر، پایان مرا خواند

رشته اش الکترونیکه و با ما کارشناسی می خونه. دوربینهای مداربسته هم نصب می کنه و کارش بسیار درسته و نرخهاش بسیار مناسب. بهتون پیشنهاد می کنم کارهای این چنینی رو به هومن بسپارید. فقط در هنگـــام کار بسطامی نذارید!! سخــــن درباره ی هـــــومــن بســــیاره. اما نیــکوتر می بینم که همین جا به پایانش ببرم!

سهیل ملایی :خب رسیدیم به سهیل. سهیل برادر کوچیک آرمانه. اکنون دانشجوی کاردانی شهید رجایی لاهیجانه. البته رتبه اش بالاتر ازینا بود. کاردانیشو به آسانی خواهد گرفت و چیزی نیست که وی نتونه از پسش برنیاد. به اندیشه ی من سیرت و صورت سهیل بسیار مانند به آرمانه. با این تفاوت که سهیل ظریفتر و نازکتره.

حوصله ی مطالعه اش خوبه. اما فقط در زمینه هایی که بهش علاقه داره و مانند من همه جور چیزو نمی خونه. بیشترِ علاقه اش به تاریخ و چیزای کهن هست. نیز به بازیهاو طراحی شخصیت و زیبوراش و اخیرا به زبان و ادب پارسی و مولوی و سعدی و ... هم عـــــلاقه مند تر شده. البته شاهنامه رو همیشه تا اندازه ای که در دسترسش بود می خوند. پسر باهوشیه. از آرمان بیشتر پـــا هست و حوصله ی انواع بازیهارو داره و همه شون رو هم خوب می دونه. به فوتبال واقعی هم علاقه داره. به منم همین گونه!! اهل گفتگو  و تبادل اندیشه هم هست. خوب سخن می گه. اما گاهی به درازا می انجامه. البته خودش متوجه نمیشه.

با یه سری چیزا حال می کنه که آرمانم باهاش حال می کنه که من تا 1 میلیارد سال دیگه هم با اون چیزا حال نخواهم کرد. نیز خاندان من هم اینگونه اند!!! همیشه با هم کَل کَل تکن داریم. اون به هورانگ (تکواندو کار) علاقه داره و من به بروس لی جونم. بسیار در بردنم ناتوانه و من گاهی برای اینکه معتاد نشه ازش می بازم. همچنین همیشه میگه که بازی ساکر بهتر از فیفا هست و میگه فیفا فقط گرافیک داره و بقیه ی چیزاشو از ساکر پیروی کرده. دیگه به فروش بالای فیفا و رنکینگ جهانیش توجهی نداره.

اما اینو بدون سهیل جان ،  فیفا در برابر ساکرت مانند بروس لی می مونه در برابر یک هورانگ مجازی . هورانگی که هرگز با اون منو نبردی!!!! تو ، هورانگ ، ساکر و همه و همه ی چیزایی که بهش علاقه داری ناتوانند و چیزایی که من می پسندم غولی اند برا خودشون. به عبارت دیگه اسب اند!!! تنها نقطه ی نیرومندی و اشتراکت ایرج بسطامی و کلا سلیقه ی موسیقیایی تو هست البته اینو باید به دوستان بگم که سلیقه ی موسیقیایی سهیل از آرمان به من بسیار نزدیکتره. چون سهیل بیشتر به ژرفنای یک آهنگ می نگره و می گوشه. اما آرمان سطحی تر نسب به آهنگها می نگره.

سهیل یقینا در صدد دفاع از خودش برخواهد اومد و از گفته هام درباره ی خودش انتقاد خواهد کرد. ولی سهیل جان نخواستم مانند یونانیها تاریخ و شخصیتهای دروغ تحویل مردم بدم و حقایق رو نوشتم. تلخه اما سازندست!!!!!!

حسن هادی زاده : نخستین دیدارم با حسن توی بسیج آموزشکدمون بوده که اون وقتا اون یقین داشت من یه آدم افراطی مذهبی هستم. اما ترم بعدش که از سوی آموزشکده به بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رفتیم نظرش به کلی دربارم عوض شد. چون توی خودرو تا تهران كنار هم نشسته بودیم و کلی با هم سخنیدیم که دریافت من اون موجود خبیثی که در اندیشه اش تصور کرده بود نیستم. بلکه ازونم خیلی خیلی خبیث ترم. حسن پدر مادرش اصالتا فومنی هست. اما توی قم زندگی می کنن. رشتش حسابداریه و هم اتاقی مسعود هم بوده. به چیزای سیاسی خیلی اهمیت میده و کلا توی این زمینه ها مطالعه ی خوبی داره. اما یه سری پیش فرضها و تعصبهای مذهبی هم داره که در برخی موارد اونو از داوری عادلانه در برخی امور محروم میذاره. بسیار با مرامه و خیلی هم شوخه. کلا وقتی با حسنم خیلی حال می کنم. ولی یه اخلاق خیلی بد داره و اونم اینه کا خیلی ادا در میاره و این امر منو بسیار ناراحت می کنه. هرگاه با مسعود هستم دوست دارم حسنم باشه و همین طور وارونش. مهیارم اگه شل و ول نباشه دوست دارم باشه. یه طورایی خیلی مدیون حسنم که اینجا نمیشه گفت ، ولی خودش می دونه. نوع سخن گفتنشم خیلی ویژه هست که برا بار نخست آدمو به تأمل فرو می بره. ولی در کل آغوذداره متمایل به صنوبره!!!

مازیار یوسفی : و سر انجام کار هم مازیار. این اعجوبه ی تاریخ که دیگه جهان مانند اونو به خودش نخواهد دید. یه دیوانه ی تمام عیاره عاقل نمای جذاب. باید بگم که مازیار هم مانند مسعود توصیفش سخته و باید خودتون از نزدیک ببینیدش. مازیار کاملا وارون مسعوده و وجه اشتراکشون فقط زبان انگلیسیه. این دو تا هیچ وقت همدیگرو ندیدن ، اما جالب اینجاست که هر دوشون میگن من ازون یکی با این چیزایی که تو میگی بدم میاد. خونه ی مازیار توی جیر سر لاهیجانه. اما ازونجایی که پدرش سر کوچمون تاکسی تلفنی داره ، گاه گداری به نیاکو میومد که در طی این اومدنهاش کم کم باهاش آشنا شدم. خونه ی پدر بزرگشم توی نیاکو هست. طرح رفاقت من با مازیار از ماه رمضان ســــــــــــال 1388 بود. البته پیش از اونم هـــــــــمدیگرو می شناختیم . اما مازیارم مانند حسن همون اندیشه هارو دربارم می کرد. اما بعد ماه رمضان 88 تقریبا با هم دوست شدیم و من طی سفر 3 روزه ای که در اردیبهشت ماه 89 به تهران برای نمایشگاه کتاب به تهران داشتم خیلی بیشتر با هم دوست شدیم. چون من 2 روز از این 3 روز رو پیش مازیار ، مهمان خوابگاهشون بودم و با امید هم همونجا آشنا شدم. بعدشم مازیار با من به شمال اومد که باعث شد خاطرات خوبی رو با هم رقم بزنیم. البته از دید من. چون اون اصلا احساس نداره و خشکه خشکه. دختر پسر براش فرقی نمی کنه و مهمترین چیزی که براش ارزش داره اندیشه های سیاسی و فلسفی و جامعه شناسانه ی فرده. اوج رفاقتم با مازیار توی ماه رمضان 89 بوده که تقریبا هر شب با هم بودیم. توی تهران فکر می کردم که خیلی همدیگرو دوست داریم ، اما توی ماه رمضان 89 دریافتم که این فقط من بودم که خیلی دوسش داشتم و من دوست ویژه ای براش نیستم. مازیار میگه دل منم برا بعضیا تنگ میشه. اما من میگم اون اصلا نمی دونه دلتنگی چی هست!!! عشقش ارنست چه گوارا هست و از کوبا و انقلاب کوبا و مکتبهای کمونیست و لنینیست و سوسیالیست اطلاعات خوبی داره. کلا توی بیشتر چیزا اطلاعاتش به حد قابل قبول هست.

آها یادم رفت بگم که راهنمایی و دبیرستانش رو توی تیز هوشان رشت خونده و انگلیسیش هم خوبه. کلش خیلی کار می کنه. الانم داره توی دانشگاه علوم پزشکی تهران پزشکی می خونه. کله ی ریاضی و فیزیکش بیشتر و خلاقانه تر کار می کرد. اما برا اندیشه های فلسفی و انسان دوستانه ی منحصر به فرد خودش رفت پزشکی که مانند دکتر آلبرت شوایتزر با همسر نداشته اش بره آفریقا. خیلی زود خشمگین میشه و منم بلدم که چه جوری خشمگینش کنم و بیشتر اوقاتم مشغول همین کارم. درباره ی اندیشه هاش منو معذور بدارید که براتون چیزی بگم. چون واقعا اینجا نمیشه گفت. از باهاش بودنم لذت می برم.چون اطلاعاتش واقعا خوبه و اهل حالم هست. اما اخیرا کمتر لذت می برم. بسیار غرب گرا هم هست و باید بگم که اصلا ناسیونالیست نیست و این همیشه بزرگترین انتقادم بهش بوده.


و اکنون خودم !!!!

ابراهیم پورقربان نیاکی : من در 22 اسپند 1367 در بیمارستان کوثر کوچان به صورت طبیعی چشم به هستی گشودم. تا پایان سال نخست دبستانم ما در یه خونه ی قدیمی شمالی دو طبقه در شرقی ترین منطقه ی روستامون زندگی می کردیم که آن سال در اثر سهل انگاری خودم که همیشه دوست داشتم یه چیزی کشف کنم ، خونه آتش گرفت و ما مدتی خونه ی پدر بزرگ مادریمون موندیم تا خونه ی جدیدمون که در دست ساخت بود قابل زندگی کردن بشه که پس از آماده شدن نسبی آن به این خونه که اکنون در آغاز روستامون قرار داره اومدیم. اگر تو دوران کودکیم ازم می پرسیدن که می خوای چه کاره بشی ؟؟؟ می گفتم دانشمند. همیشه دوست داشتم که دانشمند بشم ، ولی نمی دونستم چه جوری؟!!؟ برا همین دست به کارهای گوناگون می زدم ، ولی همیشه از سوی اطرافیانم مورد سرزنش قرار می گرفتم و از کاری که می خواستم بکنم منع می شدم و همین امر بسیاری از خلاقیتهای ذاتی و اکتسابی منو سرکوب کرد که اکنون باید تلاشی 100 برابر بکنم که دوباره اون خلاقیتهای منحصر به فرد در من بروز پیدا کنه که امکانش به نظر دور میاد. تا سال نخست دبیرستانم بسیار کم سخن بودم و دوران ابتدایی رو هم که همیشه در تنهایی و اندیشه های خلاقانه ی خودم به سر می بردم. بسیار بسیار خجالتی بودم و روابط اجتماعی بسیار پایینی داشتم و یه مقدار ترسو هم بودم. البته بسیار اهل مطالعه بودم. اما با آمدن به سال نخست هنرستان با دیدن کوششهای جدید و بچه های جدید و آموزگاران نو کم کم دیدگاه و روند زندگی خودمو دگرگون کردم و به یک دانش آموز انقلابی جنجالی تبدیل شدم که باعث شد دیگران همه نسبت به من این نظرو داشته باشن که من خیلی کله شقم و فقط حرف خودمو می زنم. در آغاز هنرستانم من دوستم امیر آلام رو دیدم که یه طورایی بسیار دوسش داشتم ... اما پس از گذر چند هفته برام عادی شد. سال نخست هنرستان بیشتر با احسان بودم و با آرمان در سال دوم هنرستان دوست شدم. سال دوم یه آموزگار جغرافیا داشتیم به نام آقای حسین روحبخش که تأثیر خوبی در روند اعتقاداتم گذاشت و منو به یک انقلابی واقعی مبدل کرد. گرچه خیلی با هم اختلاف نظر داشتیم. اما خیلی هم با هم خوب بودیم و هنوزم که هنوزه باهاش ارتباط دوستانه دارم .

تو دوران هنرستان مطالعه ی من به صورت تصاعدی اوج گرفت ، به طوری که خیلی از شبهارو بیدار می موندم و تا سپیده دم جدول حل می کردم و یا اینکه دانش به دست آورده ی خودمو در جایی یادداشت می کردم. به دلایلی درهنرستان افت تحصیلی شدیدی داشتم و سال نخست هم کنکور پذیرفته نشدم. اما سال دوم آموزشکده ی شهید رجایی لاهیجان ، روزانه پذیرفته شدم و درس خوندنمو از همون ترم نخست آغاز کردم و کلاسهای ترم 2 و 3 و 4 هم همون ترم نخست نشستم و ترم دوم و سوم هم کلاسهای تخصصی آموزشــکده ی شهید چمران رشت رو با آرمان نشستم و دیگه تبدیل به غولی شده بودم در بین بچه ها که همه از من تقاضای تمرین و ممارست با آنها را داشتن و منم تا جایی که می تونستم دریغ نمی کردم. حالا بذارید یه کم در مورد خلقیات خودم بگم.

به اندیشه ی خودم من یه آدمی هستم که بسیار شوخم و توانایی شاد بودن و شاداندنم بسیار بالاست. یه کم زود رنجم و احساساتی و همیشه دوست دارم که با دوستام و یا دست کم اونایی که دوستشون دارم باشم.توانايي آموزش من بسيار بالاست و نیروی بيان و سخنوری بسیار بالایی دارم. تنهایی رو خیلی کم می پذیرم و اگه شرایطش باشه بسیار اهل تفریح و شاد بودنم و بیشتر دوست دارم این شادی رو با دوستایی که براتون شناساندم انجام بدم. مسافرتو خیلی دوست دارم. سپاهان رو دو بار رفتم ، ولی شیرازو هنوز آرزوش به دلم مونده. به بارم قم رفتم. یه بار کرمان. سه بار خراسان.دو بارم مازندران.تاریخ پیش از اسلام ایران هم می بالم و از صفویه و سلجوقیه بیزارم. ولی به هر حال سپاهان رو دوست دارم. گرچه خونهای زیادی برای آبادنی و آثار تاریخی سپاهان ریخته شده. اما امروزه باید نهایت بهره برداریو از اونا کرد. دیر خشــــــــمگین میشم ، اما از برخی چیزا مانند بی عدالتی ، مسخره کردن دیگران ، پایمال کردن حقوق دیگران ـ خصوصا دختران و خانمها ( چون توان دفاع از خود رو ندارن ، یعنی این جامعه حق و قدرتی برای آنها قائل نشده) ـ تعصب شدید در مذهب و ... اعصابم خیلی داغون میشه. ارتباط با دیگران رو دوست دارم و اهل مطالعه بودن فرد مورد نظرم بسیار برام مهمه.

اکنون بسیار شجاع شدم ، به گونه ای که از هیچکس ، تحت هیچ شرایطی نمی ترسم و قاطعیت خاصی در برخورد با مسائل اجتماعی دارم. اما همینک شرایطش فراهم نیست. هنگامی که با دوستام هستم یه کم اونارو اذیت می کنم ، اما در کل دوست دارم همیشه با اونا باشم. ارتباط برقرار کردن با هرکسی رو می پسندم . یعنی کوچیکو بزرگ و یا دخترو پسر بودنش برام اهمیت نداره. البته برا دخترا و خانمها احترام خاصی قائلم ، اگر متوجه ارزشهای خودشون باشن و خوشونو دست کم نگیرن و بازیچه ی دست پسرها قرار ندن و در یک کلام یا آتوسا باشن یا آناهیتا یا ماری کوری یا هلن کلر و یا ژندارک!!! ( اکنون اگه یه آخوند اینو بخونه میگه چرا فاطمه یا زینب رو نگفتی !!خوب حالشونو گرفتم ، نه ؟!!؟!؟) و مهمترین چیز اینه که دارای اندیشه باشه. البته افرادی که به ارتباط با من هم علاقه مند باشن ، خودمو ازونا دریغ نمی کنم. حتی اگه خیلی ازم کوچیکتر باشن. اگه واقعا استعدادی در اونا پیدا کنم باهاشون رفاقت هم می کنم که البته همیشه به خاطر این رفتار توسط دوستام سرزنش میشم. ولی من کاری به کار اونا ندارم. هیچ دلیل عقلی برای قطع این ارتباط با افراد کوچــــــــکتر از خودم هم نمی یبایم. دیگه نمی دونم که چی باید بگم. اگه کسی پرسشی درباره ی من يا دوستانم ، یا انتقاد و پیشنهادی داره حتما بهم بگه.

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در یکشنبه بیستم آذر 1390 به هنگام 17:57 |
در اين قسمت می خوام كه برخی از بچه های نياكو و نوع رفتارهايی كه با هم داريم و ارتباطهايی كه در نياكو شكل می گيره رو كمی براتون توضيح بدم.

ساحل احمد دوست

خیلی باحاله. واقعا دمش گرم. ساحل همونیه که در بخش هنر در نیاکو یه کم باهاش آشنا شدید. بسیار فداکار و دلسوز و مهربان و درستکار و همیشه دستش تو کار خیره. بسیار هم شوخ و شنگول و همیشه خندون.

چند سالی میشه که ازدواج کرده و یه دختر زیبا هم به نام رادا داره که کمتر از 5 سالشه. اخیرا 206 سپید خریده و هنوزم که  هنوزه شیرینیشو نداده!! نمی دونم نظر قلبیش دربارم چیه ، اما روبه روی من که همیشه ازم تعریف می کنه و آدم رو شرمنده می کنه. همیشه براش آرزوی موفقیت می کنم.


ابرهیم افشاری

همکلاسی داداشم بوده. تو هنرستان. یه مدت تو شیشه گران لاهیجان می نشستند. نمی دونم که چی شد اومدن نیاکو. بچه ی بسیار مؤدب و با شخصیت و باحال و با فهمیه و بر گردن همه ی ما حق داره. کاردانی نرم افزار داره و اکنون داره کارشناسی سخت افزار می گیره. زیر خونشونم پست بانک زده و کم و بیش اونجا هم مشغوله.

اخیرا تدریس هم می کنه و دوره ی شبکه هم رفته و میره. بسیار تنبل و بی حوصله هست و تا بالا سرش نباشی کاری که بهش سپردی یا یادش میره و یا حوصله نداره انجام بده. اما در کل کار آدم رو راه میندازه. هر سال تاسوعا ناهار خونه ی اینا هستیم و گاهی هم که خونشون میرن جایی ، ما می ریم پلاس میشیم و بسیار خاطره ها از این شبها و روزها داریم.

جفتش مهدی رحمدل هست. اما از هنگامی که مهدی ازدواج کرد ، دیگه ارتباطشون کمتر شده. ما همچنان ارتباط دارن. سخنی از ازدواج به میون نمیاره. اما شرایطشو داره. میــــگه گزینه ی مورد نظرش پیدا نشده. اما من که می دونم گزینه ی مورد نظر داره براش می میره و خودشم همچین بدشم نمیاد!!!!! سرانجام ازدواج می کنه و در اون هنگام می دونم باهاش چیکار کنم. اون وقته که دیگه منظم بشه و از سستی و کاهلی دست برداره.


وحيد باوقار

واقعا نمی دونم که چگونه وحید رو براتون بتوصیفم. نخست باید بگم که وحید فامیلم می شه و مادرش دختر عموی عموی بزرگم ُ ـ مشت غلام ـ می شه که چشم از هستی برگشود. وحید یه جورایی مانند خودمه و بسیار شوخ و باحال و اکتیوه و ما بسیار با هم می کلکلیم و تقریبا با هم برخورد جدی نداریم !!

مشت غلام ـ عموی من و پدربزرگ وحید

البته وحید از دید بچه های نیاکو هم بسیار شوخ و باحاله و همه دوسش دارن. فیفاش زیاد خوب نیست و من یقینا ازش برترم. سر کرنری نمی تونه یه بازیکن عوض کنه! یه گجیمه ی به تمام معناست. رشته اش حسابداریه و دیگه کارشناسیشو گرفته. همسایه ی هم می شیم. کلاْ آدم نیست. ضمنا تأیید کننده ی القاب بچه ها هم هست و نیز مسئول پیامک دادن به بچه ها برای فوتبال کردن در روزهای آدینه و روزهای تعطیل هم هست!!


جواد بیجاری ولمی

جواد پسر خالم میشه و باید بگم که مولتی پروسس ترین آدمی هست که تاکنون دیــــــــدم. دارای حافظه ای نیرومند و هوشی سرشار و چشمانی تیزبین ـ چون عقاب ـ و مغزی متقلب و نیز گاهی بسیار جِـــر زن و خنده رو. درستش آجواده و رشته اش ریاضی فیزیکه و پشت کنکوریه. در ایجاد کلیپ با آسجاد نقشی اساسی داره و اگه این نباشه تقریبا کلیپهای سجاد منتفیه. تیکه کلامش گندش رو در آوردین هست. البته به زبان گیلکی. در جاهای گوناگون با گیلکی سخن گفتن مشکل داره و هی میان گیلکی و پارسی در خوف و رجا به سر می بره. اخیرا به جامعه ی ویندوز سِوُنی ها پیوسته. دمش گرم.


مهدی پورقربان

مهدی پسر عموم میشه. رایانه خونده و اکنون تو نمایندگی ایران خودرو ، بخش فروش کار می کنه که تو نیاکو هست. بسیار سست و کاهل و تنبل و عاشق خواب و بسیار هم خوشگذران. به قول آقای حسن زاده ـ دهیار نیاکو و دایی بزرگ مازیار ـ از بچه های خوش تیپ نیاکو هست. اما ما که ازش چیزی ندیدیم!!!


حجت حسن زاده



سيد حميد حسينی اجدادی

این نخستین کسی بود که منو برد به کلوپ بازی و با هم فوتبال بازی می کردیم تا اینکه من یاد گرفتم. یادم میاد در آغاز پلی استیشن 1 بازی می کردیم و با 2003 آغاز کردیم و 9 تا بهم آوانس می داد. اما بعدها دیگه کم کم بازیم خوب شد و مانند هم شدیم. دوران دوستیمون نسبتا دراز بود و بچه ی خوب ، اما بسیار مذهبی است. البته ظاهرش نشون نمی ده. اکنون تهران سر کاره و دیگه در شُرُف ازدواجه. برادرشم که سید تقی مسئول کانون ماست و بسیار در اردوهای نیاکو تلاش می کرد. برادر دیگه شم آقای دکتر حسینی هستند که در بخش بزرگان نیاکو بهش اشاره کردم.

گاهی یه چیزایی میگه که آدم راضیه خفه اش بکنه!! اما در کل قابل تحمله. تو فوتبالم که سوسکی بیش نیست. اما هنوز دستی در فوتبال دستی داره!!


سید میلاد حسینی نسب

نام دیگرش سید رضی. وارون هیکل و اندام بزرگش ، پسر بسیار آروم و بامرامیه. لقبش داناست و الحق که زیباترین لقب نهاده شده بر روی بشریته و واقعا داناست و از همه چیز اطلاعات داره و به عبارتی همه فن حریفه و کارشم درسته.

البته ما یه دانای ارشد یا نظر ارشد هم تو نیاکو داریم که اون دیگه دنیایی برا خودش که دیگه از گفتنش معذورم!!

رشته اش رایانه است و داره کارشناسیشو از دانشگاه آزاد رودسر می گیره. دوچرخه ام داره. رضا علیپور پسر داییش میشه. فیفاش ناتوانه و از من بسیار گل خورد و میگه اگه باهام ســـــاکر بازی کنی می برمت. اما من بش می گم عمراً ! چیز دیگه ای به اندیشه ام نمی رسه.


مهدی رحمدل

مرد خدا ، عشق ابراهیم افشاری. دومین دونده و بازیکن سرعتی نیاکو در فوتبال. لقبش کارلوس با یک متر شصت و نه سانت قد. اون یک سانتم برا موهاشه!! یه سالی میشه ازدواج کرده. بسیار پاک و اهل اسلامه. اما همیشه خنده رو و شاد و آدم بودن باهاشو بسیار دوست خواهد می داشت. کارشناسی عمران داره. دفتر مهندسی هم داره. آغاز زندگیش هستو فعلا در تکاپو و تلاش هست تا آسایش آینده رو برا خودشون فراهم کنه. یقینا خوشبخته. براش آرزوی تندرستی می کنم. همه دوسش دارن. منم دوسش دارم.


هادی رنجبر

هادی. نام دیگرش رضا. ساخت و تولید می خوند ، اما ناگهان به تربیت بدنی تغییر رشته داد و اکنون دانشجوی دانشگاه آزاد لاهیجانه. تو فوتبال همیشه دروازه بانی می کنه و جسارت خوبی در این امر داره. روحیه ی جنگجو و سر نساز خوبی داره و یه جورایی تو این زمینه مانند خودمه و باهاش حال می کنم. بامرامه. هیکلیه. فیفاش خوبه. اما نه به خوبی من! عاشق محسن یگانه هست. اما به پافشاری من آهنگ رقص نگاه از ایرج بسطامی و کاروان استاد بنان رو هم در گوشیش داره و شاید هم می گوشه! توره. لقبش رو نمی تونم بگم. چون شاید خوشش نیاد. عاشق اسقلال و شعرای عاشقانه ی امروزی هست و اگه عروسی نره ، هیچ عروسی برگزار نمی شه ؛ چون عروس خانوم بهش گفته باید حتما بیای!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی دوست داره کتاب بخونه. اما خدا نکنه که یه کتاب ازتون بگیره.دیـــــگه به ایزد یکــــــتا می پیونده و هرگز نخواهید دیدش. یه شمیم جوانی و تاریخ اسلام  ازم گرفته هنوز نیاورده. نزدیک به 2 ساله. چندتا کتابم از داداشم گرفته که اونا رو هم نیاورده. بسیار بسیار امانت دار نیست و یه بارم پوسته ی تار سجاد رو تو کتابخونه ی نیاکو پاره کرد. البته پولشو داد و من به سجاد این پیشنهادو دادم که هرگاه می خوای پوسته عوض کنی یه چند دقیقه  تار رو بده دست هادی تا پارش کنه ، سپس پولشو ازش بگیره برو عوضش کن.

تازگیها خودرو هم خریده! یه وبلاگم داره که لینکش کردم.


جلال شعبانی

ازونجایی که جلال ازدواج کرده چیزی دربارش نمی نویسم. فقط بگم که لقبش بهترین هست و خودشم بهترینه و بهترین بادوم بادوم جلاله و بهترین آب و هوا در نزدیکی خونه ی ایناست و بهترین سد ، سد روبه روی خونه ی ایناست و ... و هر چیزی که اون بگه بهترینه و فیفاشم خوب شاید هست و بهترینه عاشق شوت از راه دوره بهترینه و هرگز پیش نمیاد که حوصله ی بازی نکردن نداشته باشه. چون بهترینه!!! دیگه می ترسم بیشتر ازین بگم دربارش. به همون دلیلی که در آغاز گفتم. هم سن منم هست.پسر زحمتکشی هم هست. امیدوارم پیروز و سربلند باشه!


مسلم صیاد

در کودکی همسایه ی ما بود. درسش خوب نبود و مانند همه ی دیگر طلبه ها که درسشان خوب نیست و استعداد اندکی دارند و با این ویژگی مدعی نجات بشریت هستند ، رفت طلبگی و پس از مدتی به اصطلاح روحانی شد و اکنون مقام حجت الإسلام و المسلمین رو داره و به تبلیغ اسلام مشغوله. یعنی دلیلی هست برای اسلام و مسلمین!!!  انسان بسیار بخشنده ای هست و هرگز دلش پیش پول و مال نیست. در اینکه برا دوستاش هزینه کنه و خوش بگذرونه ابایی نداره و کلا باید بگم که اصلاً خسیس نیست. یه خونه ی به ارٍث رسیده از پدربزرگ مرحومش حاج آقا مقدس داشت که اونو صفایی بهش داده  و ما هر از چند گاهی اونجا دور هم جمع می شیم و به تبادل اندیشه می پردازیم. مهر 89 بود که خونشو برای مسابقات روباتیک آبان 89 در سپاهان در اختیار گروه ما گذاشت و ما یک ماه اونجا بودیم ( من ، همایون ، احسان ، صادق و آرمان ) و خاطرات بسیاری رو با هم رقم زدیم. هنوزم که هنوزه آرمان با اندوه و حسرت از اون شبهای نیاکو ی خونه ی مسلم  یاد می کنه. با اینکه مزاحمش بودیم و پولی از ما برای خونه اش نگرفت ، کمکهای بسیاری فراوانی هم به گروه ما کرد که هنوزم بر ما منت گذاشته و ما آن گونه که باید ازش سپاسگزاری نکردیم.

یه کتابخونه داره که توش همه جور کتاب به جز کتابهای اسلامی نیست!!!

آره جمله ام یه کم پیچیده است. از قصد این کارو کردم. با این وجود ادعا می کنه که همه جور کتاب دینی و غیر دینی رو می خونه و آخوند روشن اندیشیه!!!

آدم شوخ و داستان گویی هست و تواناییش تو بذله گویی بالاست و گاهی هم تور رگش بدجــــــوری می زنه بالا!!! صدای خوبی هم داره.بازم سخن برا گفتن دربارش دارم که میذارم برا آینده.


سجاد عباس زاده
معروف به قرمز. یادش به خیر حمید اجدادی کلی شعر دربارش ساخته بود که معروفترینش خاله پیتزا بود و همیشه هر گاه که می دیدیدش با صدای بلند می خوند و سجاد فقط می قرمزید و می خندید. بچه ی خوب و نامشخصیه. یه کم تکلیف خودشو با عقایدش نمی دونه. جِنّیه برا خودش.
مانند خودم به بازی تکن علاقه داره و در گذشته بسیار با هم بازی می کردیم.  اهل خلاف نیست. یه کم خسیسه.اما با مرام. کارشناسی صنایع شیمیایی داره و کاردانیو با هم بودیم . همکلاســـی دانش آموزی همم بودیم. اخیرا یه کار خوب یافته. واقعا تلاشش برای زندگیش ستودنیه و من در این زمینه بهش می بالم. البته  یه لقب دیگه به نام سجاد شیندوز هم داره که داستانش مفصله و مربوط به ابراهیم افشاری هم میشه!
زمزمه های ازدواجش هم هر از چند گاهی میاد. اما تاکنون جدی نشده.

سيد حميد علوی

تا سال نخست دبیرستان همکلاسی هم بودیم. به قول سجاد عباس زاده که شرحش خواهد آمد ما همیشه با هم دشمن بودیم. یه کم سوسوله و جون میده با بچه ها بری بیرون و به این نگی!! اونقدر خشمگین میشه که تا مدتها دیگه پیداش نمیشه و با همه قهر میشه. لقب اینم نمی تونم بگم.اهل بازیهای رایانه ای و کلوپم نیست. بسیار خسیسه. سر کار میره. کارش یه کم سخته. اما امیدوارم که موفق بشه. همیشه از من چوب می خوره و از استخوانها ی پام می ترسه. منم به هنگام ازش استفاده می کنم. تو اصفهانم که رفتیم یکی بهش یه تی شرت سبز راه راه داد!! و با هادی از ما عقب موندن و خودشون دو نفری اومدن و 7 صبح رسیدن و حسابی از آقای رمضان نژاد چوب خوردند. تو شلوارشم چایی ریختیم. خودم فیلمشو دارم. کلا دهنش سرویسه و جنبه ی شوخیش بالا نیست و چوب خور خودمه!!


علی فلاح ابراهیم پور

ازدواج کرده و کلا نمی دونم دربارش چی بنویسم. جالب اینجاست که علی خودش پافشاری کرد که نام و القابشو اینجا بیارم. به شرطی که القاب ناگفته ی بچه هارو هم اینجا بگم. منم آوردم دیدم جنبه اش نیست دیگه برداشتم و به همین گفته ها بسنده کردم! من تاکنون خونشون نرفتم. چون اون با بچه هایی مانند هادی و مهدی و جلال می پلکه و فقط اونان که شام میرن خونشون و هادی ، فســنجان رو می ریزه تو پلاستیک فریزر و با خودش میاره خونه و عین غلومی (غلام) صبحش با نون می خوره. وانت داره و بازاریه و تابستون هنـــــــدوانه میاره. همیشه می گه انگشتام خیلی درازه. من می اندیشم که در عین شلوغ بودنو جنجالی بودن بسیار احساساتی و مهربونه. البته اینم باید بگم که پس از ازدواجشم هنوز همونجوری مونده و مانند مجردها هست و  اگه ندونی ازدواج کرده ، هرگز نخواهی فهمید که ازدواج کرده و ازونایی نبوده که پس از ازدواج می رنو پیداشون نیــست.


سيد رضا عليپور

یه پسر قد بلند و درشت اندام و عینکی و اگه دروغ نگم خوش تیپ!!! رشته اش رایانه است و هنگام آزمونهای پایان ترم همیشه شکم درد می گیره . تازه خونه ی ما هم نمیاد و من باید برم خونشون. منظورم ریاضیه! فیفاش خوبه. از شاگردان خودمه و در جریان جنگل رفتنهای من هست ـ مانند اویامای گاو کش ـ اما با خودش پیمان بسته که دیگه با من  چهار نفری بازی نکنه. پرسپولیسیه!! خندهاش رگباریه. قراره که شبا بره به دویدن بپردازه تا ریاضت بکشه!!! می اندیشم زادسالش 1369 باشه. مدتهای طولانی کنار هم نبودیم و هرگاه که با هم بودیم بچه های دیگه هم بودند. برا همین چیز دیگه ای یادم نمیاد. کلاً خوش خنده است و میلادم که پسر عمه اش هست دیگه. لقبش یادم رفت. یادم اومد حتما براتون میذارم.کلا پسر خوبیه!


سجاد فلاح حقگو

خب بذارید از سجاد بگم. سجاد پسرداییمه و 3 ساله که رفته در عرصه ی موسیقی ایرانی و استادش آقای رسول داداشی از نوازندگان چیره دست سنتور منطقه ی ما بود و شایدم هست. از سه تار آغاز کردو اکنون یه نوازنده ی آماتور تار هست و استعدادش واقعا خوبه و گوش شنوایی داره. اما نُتی کم کار کرده.

رشته اش معماریه و تو دانشکده ی رجایی لاهیجان ، کاردانی ـ روزانه ـ می خونه. زادسالش 1371 هست. یه اتاق داره که من همیشه بهش میگم نمایشگاه عکس!!!

یه لپ تاپِ بـــَبیسسه هم داره!! به قول احسان همیشه رو ضامنه و برا مسخره بازیو ادا و اطوار درآوردن و جینگولک بازی همیشه آنلاینه و کلا خیلی با هم جوریم.

تو فیفا ناتوانه و یه سری کلیــپها با پسرخالم جواد داره که همشون غیر مجازه و نمی تونم براتون آپلود کنم!!! مانند هیندونه باغ پیلاغه ، مشت غلَمزایم ، دسته ی بالا محله و ...!

همیشه گولش می زنیم تا برامون ساندویچ بگیره و ملقب به اُسجد یا آسجّاده!!!


عسکر فلاح خدادوست

از علی خدادوست کوچیکتره. تجربی خونده. ویدئو کلوپ می ره . لاهیجان ، خزر. چندین بار برام انیمیشن و بازی آورده و منم هنوز باهاش حساب نکردم. با مرامه. اما گاهی حمله ی شدید فیزیکی می کنه و این در برادرش علی هم هست و ناگهان ویشکونِ پشـــــت بازو می گیرن و یا محکم می زنن به پشتت و از اینکارا.

موتورم داره. کلش هم توی مسائل فنی خوب کار می کنه و کار با رایانه رو بسیار زود فراگرفت  و یه جورایی مانند میلاده.

علی فلاح خدادوست


شاهین فلاح زحمتکش
+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در یکشنبه بیستم آذر 1390 به هنگام 6:7 |
  یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید .از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ، یک پیرزن که در حال مرگ است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می‌ توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .
پیش از اینکه ادامه ی حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی ‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد :
پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد .
شما باید پزشک را سوار کنید ، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید .
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید ، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مانند او را پیدا کنید ....


ادامه ی مطلب
+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در جمعه سیزدهم آبان 1390 به هنگام 15:33 |

چرچیل (نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت : آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم.
چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌ زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس گفت:

گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در جمعه سیزدهم آبان 1390 به هنگام 14:4 |

در یک فرصت دیگه می خوام اساتید برجسته ی خودمو هم به شما بشناسونم. که اینجا نامهاشونو به ترتیب حروف الفبا می گم.


استاد بهامین ثبوتی ( برق و الکترونیک و کامپیوتر)

استاد مجید خوش سیرت ( ریاضیات)

استاد شهروز رجب زاده ( دروس تخصصی الکترونیک و برنامه نویسی)

استاد رحمان سروش ( دروس تخصصی الکترونیک)

استاد محمد رضا مدبر نیا ( دروس تخصصی الکترونیک)

استاد احمد مهجور لطف آبادی ( دروس تخصصی الکترونیک)

استاد سیامک ناصر پیرسرایی ( دروس تخصصي برقPLC و )




استاد بهامین ثبوتی


من اصلا تمایلی برای رفتن به مؤسسه ی عالی غیر انتفاعی اندیشمند لاهیجان نداشتم. اما در پایان رفتم ، به چند دلیل :

1. در اون سالی که من آزمون دادم همه ی دانشگاههای دولتی رو برای ما برداشته بودن ، جز لرستان و کازرون که اونم بسیار دور بود و نمی صرفید برم اونجا.

2. پافشاری دوستم آرمان که پس از 3 سال دوباره با هم همکلاس بشیم و ارزشمند بودن درخواستش از من.

3. بودن استاد رجب زاده در اونجا

4. نزدیک بودنش به محل زندگیم و ...

اما در ترم نخست پس از نوروز که با استاد ثبوتی آشنا شدم و کلاسهاشونو نشستم ( البته ترم مهر89 یک بار با آرمان مهمان سر کلاس برنامه نویسی ایشون نشسته بودمو یه خاطره ی خوبم از همون روز از ایشون دارم.) دیدم به صورت شگفت انگیزی این استاد منو شیفته ی خودش کرده و واقعاً 99 درصد ملاکهای استاد ایده آلمو داشتن و انگیزه ی بسیار خوبی برای ادامه ی تحصیلم در اونجا شد.

استادی هستن بسیار باهوش و خندان و جوان و خوش سیما بسیار مسلط به درسشون و بسیار هم شوخ و بذله گو. آقای ثبوتی از تنها کسانی هستند که غم دانشجویانو می خورند و پیشرفت اونا براشون بسیار اهمیت داره و واقعا کم نمیذارن. تا اونجایی که من یقین دارم ایشون کارشناسی رو در دانشگاه گیلان خوندن و ارشدو توی دانشگاه علم و صنعت گرفتن! بسیار بسیار دوسشون دارم. از نبودن در کلاسشون و درس نداشتن با ایشون رنج می برم و بسیار بهشون می اندیشم. امیدوارم که برای همیشه برام باقی بمونن و من هیچگاه از یادشون نرم و این برام افتخار بزرگیه.

اما این آرزو به حقیقت نپیوست و به دلیل ناشایستگی برخی مسؤلین مؤسسه و قدر ندونستن این استاد بزرگ ، ایشون ازونجا رفتند و برای همیشه منو اندوهگین کردند.

آقای ثبوتی به یادتیم و دوستون داریم!


نشست دفاعيه از پايان نامه کارشناسی ارشد   269 

 طراحی و شبيه‌سازی واحد محاسباتی ضربانی برای يک پردازنده‌ی رمزنگاری مبتنی بر منحنی بيضوی

چکيده ـ با افزايش روزافزون ميزان اطلاعات حساسی که از طريق اينترنت انتقال پيدا می‌کند، امنيت در شبکه‌های کامپيوتری و به‌تبع آن رمزنگاری به‌عنوان پايه‌ی تمام پروتکل‌های امنيت شبکه به امری حياتی بدل‌ شده ‌است. سيستم رمزنگاری مبتنی بر خم‌های بيضوی که براساس محاسبات روی ميدان‌های محدود کارمی‌کند به‌علت حجم محاسباتی کمتر، نياز به حافظه کمتر و در عين حال امنيت بسيار بالای آن برای استفاده در کارت‌های هوشمند، تلفن‌های همراه و غيره مورد توجه قرار گرفته است.   مهمترين بخش در يک پردازنده‌ی رمزنگار واحد محاسباتی ميدان محدود به‌کار رفته درآن است. در اين پايان‌نامه ابتدا آرايه‌های ضربانی برای محاسبه‌ حاصل‌ضرب و وارون معرفی شده‌اند. سپس با استفاده از روش بهينه‌سازی ساختاريافته‌ی ابداعی آرايه‌های به‌دست آمده بهينه شدند. يک واحد محاسباتی سريع و بهينه برای استفاده در پردازنده‌های رمزنگاری مبتنی بر خم‌های بيضوی طراحی شده است که در آن واحدهای محاسباتی به‌صورت ضربانی طراحی شده‌اند.



استاد مجید خوش سیرت ( ریاضیات )

درباره ی استاد خوش سیرت سخنان بسیاری میشه راند. نمی دونم از کجا آغاز کنم. بذارید از آشنایی من با استاد بگم. هنگامی که من تازه کاردانی رفته بودم ، از اونجایی که برادرم در آموزشکده ی شهید چمرانِ رشت  رشته ی رایانه می خوند ، من نام این استاد نابغه رو از زبان برادرم شنیده بودم. اما هنگامی که بشتر با آرمان نشست و برخاست کردم و درباره ی استاد خوش سیرت ازش پرسیدم ، شورِ بسیار فراوانی در من ایجاد شد که برم کلاس درس ایشون رو تو آموزشکده ی شهید چمران رشت بشینم. واقعیت اینه که راه بسیار دور بودو من هزینه و وقت و حوصله ی فراوانی برای رفتن در سر کلاس این ابر استاد به خرج می دادم.

نخستین روزی که رفتم رشت تا سر ریاضی کاربردی ایشون بشینم ، پایین پله ها توی راهروی آموزشکده با دوستم آرمان چشم به راه ایشون بودم و شور و شوق بسیاری از دیدن ایشون می داشتم و به آرمان گفتم که می خوام خودم حدس بزنم این شخصیت کدومه ( نا آگاه از اینکه من پیش از اون ویژگیهای سیمای استاد رو از برادرم پرسیده بودم!! به عبارتی همون خباثت خودمون!) و هنگامی که از دور نمایان شد ، من گفتم اونه؟؟ آرمانم با تعجب گفت آره و من بسیار شاد شدم که گولش زدم و هنوزم بش نگفتم ، تا اینکه خودش بیاد اینو بخونه.

رفتیم از استاد اجازه گرفتیم و استاد بدون هیچگونه مکثی با رویی بسیار خندان و خسته از روزگار ، گفت بیا ، اشکالی نداره.

استاد سر کلاس بسیار با شور و شوق وارد می شد و آموزشِ ایشون آمیخته با مطالب دیگه ای خصوصاً مباحث عرفانی و بحث درباره ی مولوی و خدا و علی بن ابی طالب و ... بود و با روی همیشه بازی که داشتن هرگز کلاسشون برام خسته کننده نبود. از تیکه کلامهای ایشون آم پَسَر   ( برابر پارسی پسرعمو) ، زلف علی ، الخ لخ لخ لخ ، رِی ( حرف ندا در گیلکی ، مانند ای) و ... . البته هر کدوم ازینا در جای ویژه ای کاربرد داشت. حتی  در حل مسائل ریاضی هم گاهی هنگامها پاسخِ مسئله 4 زلف علـیُم یا زلف علی پنجم می شد و یا در برخی از سری فوریه ها اَلَخ لَخ لَخ لَخ لَخ می شد!!! اونایی که سر کلاسشون بودن می دونن من چی میگم.

گاهی هنگامها هم بحثای عرفانی آنقدر ژرف می شد که بغض گلوی ایشون رو می گرفت و کلاس رو در سکوتی بلند فرو می برد و اون هنگامی بود که استاد معمولاً آنتراکت می داد تا برن بیرون خودشونو تخلیه کنن و کسانی هم بودند که این حالتهای استاد رو دیوانگی می نامیدند و خود استاد هم گاهی می گفت که اکنون که من دارم اینارو میگم اون پسره ( اشاره به یکی سر کلاس) داره میگه من دیوونم و ...!

استاد از لحاظ عرفانی و معرفتی و اخلاق و مهربانی آن قدر بزرگ و والا هستند که یادم رفت درباره ی جایگاه علمی بزرگی که دارند سخنی بگم. از لاپلاسهایی که حل می کرد، از اعداد موهومی که بسیار مطلب رو برای دانشجویان قابل درک می کرد ، از انتگرالهای پیچیده ای که استاد اونارو تو اندیشه اش حل می کرد ، از مطالب گوناگون و حاشیه ای که درباره ی ریاضیات می گفت. برای نمونه اثبات بی نهایت و صفر ، زیر سؤال بردن بسیاری از علوم ریاضی و ثابت کردن بسیاری از خطاهای ریاضی که ما   می اندیشیدیم نادرسته ! اما واقعاً درست بود.

استاد کارشناسیشو از دانشگاه گیلان گرفته بودند و ارشدشونو از صنعتی شریف و تا اونجاییی که من می دونم شاگرد نخست شریف بودند و بورسیه ی منچستر انگلستان شدند . اما به دلایلی که هنوز بر من معلوم و یقین نیست نرفتند و با همه ی توان علوم بسیار فراونشونو در اختیار دانشجویان قرار می دادند. من بسیار به ایشون می بالم و اگه ناسا وهارواردو MIT هم برم بازم نشستن در سر کلاس ایشون برام افتخاری بس وصف ناشدنیه.

استاد خوش سیرت به یادتم و همیشه ی همیشه دوستت دارم.
 

استاد شهروز رجب زاده

واااااااای ، استاد رجب زاده!! بهتره به شما دوستان بگم دریای دانش و هوش و حافظه و مطالعه و شوخی و جذابیت و سرِحالی و شادی. یک استاد کم مانند و شایدم بی مانند.

بذارید از آشنایی من با ایشون بگم. من نخستین بار ایشون رو در ترم نخست کاردانی در بهمن 86 دیدم. اون روز با بچه های اون هنگام که از جمله ی اونها جواد اسماعیل زاده ، مصطفی گلشاهی ، نیما حاتمی ، محمد جوانبخت و مهمترینش امیر آلام بود که بسیار با هم می بودیم. درس تکنیک پالس بودو کلاس 20 در ساختمان تازه ی آموزشکده ی رجایی لاهیجان و من تازه از هنرستان اومده بودمو درک درستی از این درس نداشتم. اما به دلیل شور و شوقی که داشتم پافشاری می کردم که سر کلاس درس هر استادی که با من تداخل نداشت بشینم. بچه ها همه ترم 4 بودن و من ترم 1 و کلی مسخره ام می کردن.

هنگامی که استاد رجب زاده رو دیدم به نظر بسیار با حال و مقتدر میومدن و من کم کم که سر کلاس ایشون نشستم به دانش بسیار بالای ایشون پی بردم. اما به دلیل تسلط و دانش بالایی که داشتن من اون اعتماد به نفس رو نداشتم که سر کلاس از ایشون پرسشی بپرسم. از سویی می اندیشیدم که بچه های دیگه چون ترم 4 هستند اینارو خوب می فهمن و من چون درسی رو پاس نکردم آگاهی ندارم و پرسشهام بسیار مسخره خواهد می نمود . اما کم کم که روزگار گذشت ، نا آگاهیِ ژرفِ کلاس و به جا بودن پرسشهام بر من آشکار شد و تقریبا از اون کوییز که استاد در اواسط ترم گرفتند و این فقط من بودم که پاسخ دادم ( تحلیل و طراحی مولتی ویبراتور بود ) و استاد کلی تشویقم کرد و بچه های دیگه رو که مسخره ام می کردند سرکوفت زد ، دیگه اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم و با استاد برخوردهای بیشتری می کردم تا بر دانشم افزوده بشه.

یادم میاد که یکی از استادهای رایانه ی خوب اونجا به نام استاد عباسپور هنگامی که من نظرشونو درباره ی استاد رجب زاده پرسیدم ستایش بسیاری از ایشون کردند و گفتند که ایشون در تهران استادش بودند. همچنین استاد مهجور هم بسیار ایشون رو قبول داشتند. در ترمهای آینده ، من کلاسهای دیجیتال و تکنیک پالس ایشون رو دوباره مهمان می نشستم و هر ترم خودمو تقویت می کردم و در این میان می دریافتم که استاد در همه ی زمینه ها از تاریخ ایران باستان تا جغرافیا و ادبیات و ورزشو هر چیزی که بگید دانش بسیار فراوانی دارند و به عبارتی چند کاره یا همون مولتی فانکشن هستند و یک بعدی نیستند.

استاد ، بسیار زیبا و سودمند آموزش می داد و نمونه های بسیاری سرِ کلاس حل می کردند و به همه ی پرسشها پاسخ می دهند.با همون مباحث تخصصی شوخی می سازندو کلاسشون بسیار گرم و سرزنده هست و ثانیه ای دانشجو احساس خستگی نمی کنه. حافظه ای بسیار وحشتناک و عجیب شگفت آور دارند و در همون نشست نخست همه رو با نام کامل و لباسی که در تن داریم به یاد می سپارند و هرگز از یادشون نمی ره و لحظه به لحظه ی کلاس رو در هر هنگامی از ترم که از ایشون بپرسین با دقت تمام براتون تشریح می کردند.

تا اونجایی که من می دونم ایشون کارشناسی الکترونیک و ارشد قدرت داشتند و دکترای افتخاری دیجیتال از دانشگاه آزاد لاهیجان داشتند و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد لاهیجان اند و چندین اختراع هم دارند. از سویی در دانشهایی رایانه ای هم دستی بس دراز و ژرف دارند و زبانهای برنامه نویسی رشته ی رایانه رو هم مانند اسمبلی بسی شیوا و سودمند آموزش می دهند و کسی به زیبایی و شیوایی ایشون نمی آموزند.

من با استاد در دوره ی کاردانی تکنیک پالس و آزمایشگاه تکنیک پالس و پروژه داشتم و کلی هم مهمان کلاسهای دیجیتال و تکنیک پالس ایشون رو نشستم. در کارشناسی هم متأسفانه با رفتن استاد بُزرگم ، استاد ثبوتی دیگه با ایشون واحدی ارائه نشد تا من دوباره من خاطراتمو با ایشون زنده کنم. استاد رجب زاده بسیار استثنایی و بسیار بسیار با ارزشند و مایه ی افتخار لاهیجان و گیلان اند و بهتره بگم در وصف نیاید و در وهم نگنجد!!!و فقط نشستن در سر کلاس ایشون هست که شمارو شیفته ی اون می کنه!

استاد همیشه به یادتم و بسی نشستن در سر کلاسهایتانم آرزوست!!


استاد رحمان سروش

هنگامی که من ترم یک کاردانی بودم و پیش از آغاز ترمم  رفتم دانشگاه ، میان بچه های ما این زمزمه بود که استاد سروش همه رو انداخته و بسیار سختگیره و رحم نمی کنه و یادم میاد که احسان هم با اون تواناییهاش توی دیجیتال شده بود 10!! البته اصلاً نخونده بود.

می گفتن استاد سروش بد درس میده و بسیار سختگیره و ... و من هم تقریباً باور کرده بودم. اما به تواناییهای دانشِ او هم اشاراتی داشتند و من کنجکاو شدم که برم سر کلاسشون تا ببینم چگونه می آموزند. اما متأسفانه هنگامی که من ترم یک شدم استاد دیگه دیجیتال ارائه ندادند و منم نتونستم سر کلاسهای دیگه ی ایشون هم حضور داشته باشم. اما ترم دوم رفتم سر کلاس تحلیل مدارهای الکترونیکی ایشون. از سویی به درس تحلیل الکترونیکی هم علاقه ی بسیاری داشتم و خواستم که برا ترم بعد که الکترونیکی دارم آماده بشم.

پیش از آغاز کلاس از ایشون اجازه گرفتم و ایشون واکنش ویژه ای نشون ندادند و رفتم سر کلاسشون. بسیار خوشحال بودم که ایشون استادم هستند. چون دیدم مباحث آغازین الکترونیک رو بسیار تخصصی تر و پربارتر از پیش درس می دن و در تفهیم مطلب به دانشجو بسیار بیان توانایی دارند و منو بسیار خرسند می کرد.

کم کم وارد بحث ترانزیستور شدند و من عاشق این قسمت بودم و بسیار برام شیرین بود و استاد هم نهایت آموزش مفید رو بر ما روا داشتند و به جرأت می تونم بگم که من نخستین بار مباحث ترانزیستورهای اثر میدان ـ FET ـ رو ایشون به من یاد دادند و من در این بحث هم مهارت یافتم.

از ویژگیهای تدریس ایشون هم می توان به چکامه هایی که گاهی سر کلاس می خوندن ، به هنگام اومدن ، تسلط بسیار بالاشون در تدریس و یاد دادن اون به دانشجو ، پاسخ بسیار هوشمندانه به پرسشهای دانشجوها ، پیوستگی بسیار زیبای مباحثشون و قاتی پاتی درس ندادن و نداشتن جزوه و کتاب سر کلاس و ... .

همچنین ایشون چند تا کتاب نیز نوشتند که از جمله ی اون می توان به تحلیل مدارهای الکترونیکی که مورد تأیید استاد مدبر نیا نیز بود ، مبانی مهندسی دیجیتال و ... اشاره کرد.

سخن پایانی هم اینکه ایشون هیئت علمی دانشگاه آزاد لاهیجان نیز هستند.

استاد محمد رضا مدبرنیا

یعنی من می گم مدبرنیا ، شما می شنوید مدبرنیا! من نمی دونم چگونه باید به گفته ی دکتر مهدخت معین  ـ در وصف استاد پورداوود ـ این ابر استاد رو توصیف کرد. استاد مدبرنیا عرفان استاد خوش سیرت و سیر تاریخی نبوغ ایشون رو ندارن ، شوخ طبعی و بذله گویی و اطلاعات عمومی استاد رجب زاده رو ندارن ، تمیزی گفتار و پیوستگی مطالب استاد سروش رو ندارن ، اما این ابر استاد چیزی دارند که واقعاً واژه ی استاد براشون کمه و ایشون شایستگیهایی بس فزاینده دارن.

استادی جوان با موهای لَخت و پریشان و خوش تیپ و جذاب. بسیار کوشا و دلسوز دانشجویان. بسیار بسیار مسلط در علوم الکترونیک و بسیار هم سخت گیر. از اون سختگیریهایی که دانشجو پایان کار فقط کارشون رو تأیید می کنه. از سخت گیریهایی که در دادن پروژه دارن. از دقتی که در گفتن مطالب سر کلاس دارن. از روزهایی که بسیار خسته اند ، اما با همه ی توان به دانشجو همچنان آموزش می دن و اونقدر علم به دانشجو می ده که واقعاً می شه گفت اونو سیراب می کنه.

من همون ترمی که پیش استاد خوش سیرت کلاس ریاضی کاربردی ایشون رو می رفتم ، کلاس مدارهای مجتمع خطی و الکترونیک صنعتی ایشون رو هم می رفتم و یادم میاد که پنجشنبه ها بود. این استاد بی همتاست بچّه ها. با جرأت بسیار می گم ، هر کسی که ایشون رو تأیید نکنه و بر دانایی و دانش ایشون خرده بگیره ، از سواد و شعور بیرونه و در درستی سخنش و تندرستی عقلش شک کنید!!

استاد مدبرنیا منو نمی شناسن ، اما من بسیار دوست داشتم که منو بشناسن و منو شاگرد خودشون بدونن. اما این بالیدن نصیب من نشد و من بسیار از این بابت اندوهگینم.

خود استاد ادعا می کردن که جزوهاشون برای آزمون ارشد هم تا میزان بسیار فراوانی کفایت می کنه و ما که اکنون داریم کارشناسی می خونیم ، می بینیم که استادهای کارشناسی اگه خودشونو بکشن و نهایت تلاششونو بکنن تازه شاااااید بتونن ، اندازه ی کاردانی استاد مدبر نیا درس مربوطه رو بدن. استاد به زبان انگلیسی هم مسلطند و گاهی نمونه هایی از کتابهای رفرنس زبان اصلی سر کلاس حل می کردند و این امر بسیار در ایشون دیده می شد. به علوم ریاضی هم در اندازه ی یک ارشد ، کاملاً مسلط بودند و استاد خوش سیرت کارشون رو تأیید می کردند. یعنی استاد مدبرنیا ، تنها استادی بودند که استاد خوش سیرت کارشون رو تأیید می کردند.

استاد ، مدیر گروه آموزشکده ی شهید چمران رشت بودند و چندین بار بهترین مدرس الکترونیک سطح کشور شناخته شدند و کلاسهای حل تمرینشون همیشه به راه بود و دانشجو رو آبدیده می کرد. استاد درسهای تحلیل مدارهای الکترونیکی ، تحلیل مدارهای الکتریکی و برخی آزمایشگاهها رو هم دارن و بسیار بر همه ی اینها مسلطند. همچنین تا اونجایی که من می دونم یه کتاب جامع آموزش نرم افزار Pspice رو هم نوشتند.

از تلاشهای بی دریغانه ی ایشون و استاد خوش سیرت ، دوست خوبم ( اگه شایسته بدونه ) آقای سعید غیوری در آزمون کشوری علمی ـ کاربردی آموزشکده ها و دانشکده های سراسر کشور سال 1389 در کرمان ـ که یادش به خیر ـ مقام نخست رو کسب کرد که من هم اونجا بودم و بالاترین درسد دروس تخصصی رو هم داشت و در کنکور اون سال هم رتبه ی 5 رو به دست آورد .

استاد مدبرنیا تا اونجایی که من می دونم کارشناسیشون تو دانشگاه گیلان و ارشدشونو توی یکی از دانشگاههای تهران گرفتن و دکترا رو هم امسال دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شدن که احتمالا به دلایل شخصی نرفتن.

استاد ، شما مایه ی سربلندی ما دانشجوهای ناتوان و سرزمین سبز ما هستید ، امیدوارم این نوشته های ناشایست در وصف شمارو ببینید تا من یک قدم به شما نزدیکتر شوم. دوستدار همیشگی تان ، ابراهیم پورقربان نیاکی.
استاد احمد مهجور لطف آبادی

خب رسیدیم به آقای مهجور خودمان که این خودمان میزان نزدیکی من رو با ایشون می رسونه ، نه خدای ناکرده قصد بی احترامی داشته باشم! استاد مهجور کسی هستند همیشه و همه جا گفتم که من علاقه و رشد آغازین الکترونیک خودم رو مدیون ایشون هستم. من در سال 1383 در هنرستان صدر لاهیجان ثبت نام کردم در رشته ی الکترونیک و تصوری از این رشته نداشتم. همون سال نخست هنرستان تو کارگاه الکترونیک نخستین بار آقای مهجور رو دیدم که در نگاهم مثبت اومدن.
سال نخسـت هنرستان بنا به دلایلی که افت تحصیلی داشتم از وجود استاد مهجور بهره ی کمی بردم. اما بسیار شیفته ی ایشون و اخلاق و رفتار و دانش بسیارشون شده بودم و ایشون تا جایی که می تونستن با بچه ها صمیمی بودن و یادم میاد هرگاه وقت می کردن با ما فوتبال می کردن و بسیار لذت می داد که بهترین آموزگار آدم بیاد با آدم ورزش کنه.
ایشون ورزشکار هم بودن. تا جایی که می دونم کشتی و دو کار میکردن و سپس برا درس و زندگی ، ورزش حرفه ای رو کنار گذاشتن! اما همیشه خوش اندام و خندان بودن و بازم همیشه ورزش می کردن و انسان خموده و کاهلی نبودن و شادابیشونو همیشه نگه می داشتن!
سال دوم هنرستان عزمم جزم شد و بیشتر درس خوندم و همه ی درسهای آقای مهجور رو به شدت گوش می دادم و خونه تمرین می کردم و تلاشهای ایشون و سخنان امید بخشانشون به من برا آینده بسیار امید می داد. باور کنید اونقدر خاطره ی ریز و درشت از آقای مهجور دارم که در اینکه کدومشو بگم گیر کردم.
به هر صورت من تابستون 86 کاردانی در آموزشکده ی رجایی لاهیجان پذیرفته شدم و بسیار شاد بودم که دوباره دارم شاگرد آقای مهجور میشم. اما ایشون دیگه میشن استاد مهجور!! بهمن 86 رفتم برا کاردانی و ترم چهارم با استاد مهجور برای نخستین بار درس برداشتم. اما ترمهای پیشش کلاسهاشونو می نشستم و بسیار بهم لذت می داد.
استاد مهجور انسانی بسیار شریف و پاک هستند و روی خندانشون بسیار زیباست و همیشه برا پیشرفت خودشون تلاش می کنندو هرگز از تلاش باز نمی ایستن و دانش رو از هر کی باشه یاد می گیرن و همیشه تلاش کردن در همه ی زمینه های رشته ی برق چون ماشین ، دیجیتال ، مخابرات ، برنامه نویسی ، الکترونیک و صنعتی و ... دستی داشته باشند و انصافا خوب از پس همشون بر اومدن. با توجه به اینکه وقت آزاد بسیار کمی برای مطالعه داشتند و گاهی هفته ای 80 ساعت تدریس می کردند.
ایشون به دلیل مشکلات خودشون نتونسته بودن برا ارشد اقدام کنند که خوشبختانه پارسال اقدام کردند و تا پایان امسال ارشدشونو تو رشته ی مکاترونیک خواهند گرفت و بر آموزه های ما و دیگران خواهند افزود.
آقای مهجور ، استاد بزرگوار ، خودمونی بگیم که چاککرتونیم و دوستون داریم!


+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در سه شنبه سوم آبان 1390 به هنگام 3:0 |

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گُرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد.

برای اینکه بیخود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت :

یک با یک برابر است.

از میان جمعِ شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاهِ بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند!

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود

 و او با پوزخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون ، چون قرص مه می داشت بالا بود

وآن سیه چُرده که می نالید پایین بود!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گرید؟!

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بارِ فقر خم می گشت؟

یا که زیر ضربه ی شلاق لِه می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

یک با یک برابر نیست...!!

خسرو گُلسُرخی

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 به هنگام 16:28 |
با درود بسيار به دوستان خوب و نيك نهادم
در اين پست مي خوام كه شما رو با يه چيز بسيار جالب آشنا بكنم
نخست بريد به لينكي كه براتون گذاشتم

http://mrdoob.com/projects/chromeexperiments/google_gravity/


اكنون يه كليك روي صفخه بكنيد تا ببينيد چه اتفاقي ميفته؟!!
.
.
.

اكنون مي تونيد در همون كادر ولو شده كه توش جستجو مي كرديم همچنان به جستجو كردن ادامه بدين.



فيزيك دو بعدي بسيار زيبايي كه ديديد از امكانات نوين hHTML5 مي باشد.
البته نه خود فيزيك ، بلكه امكان اجراش!!
اگه مي خوايد چيزهاي جالبتر و بيشتري بدونيدو ببينيد عبارت زير رو در گوگل جستجو كنيد.

hHTML5 3D demos
خدارو چي ديديد ، شايد در آينده بازي گرشاسپ رو در مرورگر خودتون انجام داديد و يا حتي battlefield3.
اگه باور نمي كنيد بريد  مرورگر  Chrome رو نصب كنيد و از افزونه ي بازيهاش لذت ببريد.
براي آغاز هم بهتون Canvas Rider رو پيشنهاد مي كنم.

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در دوشنبه یازدهم مهر 1390 به هنگام 18:44 |

سرزمین اساطیری سیستان و بلوچستان از دو ناحیه شمال و جنوب تشکیل شده است.سیستان امروزی که قسمت شمالی استان را در برمی گیرد، در کتاب اوستا ، یازدهمین سرزمینی است که  اهورامزدا  آفریده. همچنین زادگاه رستم دستان قهرمان حماسیشاهنامه فردوسی می باشد. تاریخ نگاران سیستان را به گرشاسب ، یکی از نوادگان کیومرث نسبت داده اند. نام سیستان از نام اقوام آریایی سکا اخذ شده است. سکاها در حدود سال 128 پیش از میلاد، سیستان را به تصرف خود در آورده و در پهنه آن استقرار یافته اند. نیمروز نام دیگر سیستان است. همچنین بنای بیشتر شهرهای سیستان را به پهلوانان اسطوره ای ایران چون زال ، سام و رستم نسبت داده اند. زمانی سیستان جزو متعلقات دولت ساسانی به شمار می آمد که به دست اردشیر بابکان فتح شد و در سال 23 هجری قمری ، مسلمانان عرب این سرزمین را فتح کردند. نخستین فرمانروای نامی ایرانی این سرزمین پس از اسلام، یعقوب لیث صفاری بود. پس از صفاریان ، سامانیان ، غزنویان و سلجوقیان نیز هریک ، مدتی در این سرزمین فرمان رانده اند.سرزمین بلوچستان امروزی که ناحیه جنوبی استان را تشکیل می دهد، در قدیمی ترین اسناد تاریخی به اسم " مکا " مشهور بوده و در نوشته های هرودت تاریخ نگار یونانی از آن به عنوان " گدروزیا " یاد شده است.

به دنبال سقوط هخامنشیان توسط اسکندر مقدونی ( 230 پ- م ) وی مسیر بازگشت خود از هند را " گدروزیا " انتخاب کرده است. پس از ساسانیان توسط اعراب مسلمان، در زمان خلیفه  ی دوم، اکثر مردم این سرزمین بلافاصله به اسلام گرویدند. از زمان ساسانیان به بعد این سرزمین همواره جزیی از ایران محسوب می شد تا اینکه با دخالت بریتانیا در قرن نوزدهم میلادی عملاً به دو بخش غربی و شرقی تقسیم شد. از این به بعد بلوچستان مانند سایر ایالتها و ولایت های کشور حکومت خان خانی داشت تا در سال 1307 ه.ش پس از شکست دوست محمد خان بارکزهی قدرت حکومت مرکزی در این خطه تثبیت شد. این ناحیه را در منابع یونان باستان آراخوزیا می‌نامیدند. پس از ورود سکاها به سکستان معروف شد. سجستان و سیستان از ضبط‌های دیگر همین نام است.

در شاهنامه ی فردوسی نام آن به صورت زابلستان هم آمده‌است. شهر سوخته نام بقایای شهری باستانی است که در ۵۶ کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل-زاهدان واقع شده‌است.ایرانیان نزدیک ۶۰۰۰سال پیش در این شهر زندگی می کردند شهری که گفته می‌شود پیشرفته‌ترین شهر جهان قدیم بوده‌است و حتی بسیار پیشرفته‌تر از شهر کرت که سینوهه در کتاب خود از آن یاد کرده‌است.به اعتقاد برخی باستان‌شناسان اگر بخواهیم به معنای کامل و دقیق شهر توجه کنیم، این شهر را باید قدیمی‌ترین شهر دنیا دانست چرا که معدود شهرهای پیش از آن، از نظر امکانات و اصول شهرنشینی با آن قابل مقایسه نیستند. شهر سوخته دارای تشکیلات منظم و

مرتبی بوده‌است. آثار باقی مانده نشان دهنده این امر است که در این شهر طی هزاره سوم پیش از میلاد، دارای یک نظام مرتب و منظم آبرسانی، تخلیه فاضلاب و دانش پزشکی بوده تا آن حد که پزشکان این شهر نه تنها از فنونی چون شکسته‌بندی آگاه بوده‌اند، بلکه می‌توانسته‌اند به اجرای اعمال شگفت‌انگیز جراحی مغز دست بزنند. از سوی دیگر پیدا شدن تنها لوح نوشته دوران آغاز ایلامی این شهر، همراه با آثار مهرها، نشان از ارتباطات تجاری و کنترل اقتصادی منطقه از سوی این جامعه دارد . اين استخوان‌ها مربوط به كدام حيوان يا پرنده ياجان‌داري بوده و كارشان دراين اطاق‌ها چه بوده است.

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 به هنگام 11:19 |
کیوان ساکت از نوازندگان چیره دست تار و سه تار است. وی در شهر مشهد دیده به جهان گشود و از کودکی به توصیه پدر و مادر, به فراگیری طراحی و نقاشی پرداخت. ده دوازده ساله بود که به تشویق دایی خود, شروع به فراگیری تار نمود. وی کار خود را در کلاسهای کارگاه موسیقی در مشهد, شروع کرد و مدتی نیز تحت تعلیم آقای حمید متبسم بود.

کیوان ساکت, مدرک مهندسی راه و ساختمان را از دانشگاه مشهد دریافت کرد و در دوره خود, نفر نخست اعزام به خارج برای تحصیل بود ولی ترجیج داد در ایران به تحصیل ادامه دهد.

این هنرمند خوش ذوق کشورمان, آثار زیبا و متنوعی جهت استفاده هنردوستان ارائه داده است. کیوان ساکت در آلبوم های افشاری مرکب, افق مهر و وطن من با صدای زنده یاد ایرج بسطامی و مقام صبر با صدای علیرضا افتخاری, به نوازندگی تار پرداخته است. همچنین آلبومهای «فسانه» و «بی کاروان کولی» با صدای مرحوم ایرج بسطامی از آهنگسازی های این هنرمند خوش قریحه است. برخی از آثار وی عبارتند از: شرق اندوه, دیدار شرق و غرب, جامه دران, آشنایی با آواز دشتی, قاصدک, سبکبال و...


  • بازتاب کارهای تلفیقی شما در خارج از کشور چگونه بوده است؟

بازتاب خوبی داشته است. من در فستیوال هایی که شرکت کردم, القاب زیادی به من داده و از من بسیار تعریف کردند. به خصوص خارجی ها که خیلی برایشان جالب بود که یک ساز شرقی با یک صدای دلنشین که دارای دسته خیلی بلندی است (چون دسته ویولن و سازهای دیگر آنها کوتاه است), بتواند این آهنگ ها را اجرا کند. البته این کار مشکلات خاص خود را دارد, ولی در پاره ای از اوقات, سرعت دست من روی دسته ۶۶ سانتیمتری تار, به دو برابر سرعت دست روی دسته ۳۳ سانتی متری ویولن می رسد و این برای خارجی ها خیلی جالب بود.

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 به هنگام 16:24 |

با درود فراوان خدمت هموطنان خوبم

شما توی این بخش می تونید هر گونه پرسش ، مطلب ، نظر و کلا هر چیزی که می اندیشدو نمی اندیشیدو برام بذارید. منم همه ی تلاشمو برای پاسخ دادن و ترتیب اثر دادن به آن خواهم کرد.

شما ( به خصوص دوستانم )حتی در این قسمت می تونن حرفها و انتقادهایی رو که تا حالا نتونستن بهم بگن یا به هر دلیلی بهم نگفتن رو بهم بگن و من خیلی دوست دارم که بگن.


حتما دوست دارم که حرفاتونو بزنید. هر نظر متفرقه و گوناگون ، درباره ی هر چیزی و کسی که دارید می خوام که اینجا برام بذارید. در ضمن اگه خودتونو معرفی هم کنید بیشتر ممنون میشم.

البته اینکه شما کی هستید رو نمایش نخواهم داد و در قسمت ویرایش نظرات اونو حذف خواهم کرد.

با سپاس فراوان

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 به هنگام 10:32 |
یک اَعرابی نزد منصور ، خلیفه ی عبّاسی رفت و گفت : هنری دارم که نمایش آن باعث حیرت و شگفتی است . خلیفه از او خواست تا هنر خود را نشان دهد . مرد اعرابی مقداری سوزن در کف دست گرفته و با دست دیگر یکی از آنها را از مسافت چند متری به دیوار زد و سوزن راست بر دیوار نشست ، سپس سوزن دیگری را به طرف دیوار رها کرد و نوک آن در سوراخ سوزن اوّلی فرو رفت ، آن گاه سوزن سوم و چهارم تا چندین سوزن پرتاب کرد که هر یک از آنها در سوراخ سوزن قبلی فرو رفت . منصور از  هنر  نمایی آن مرد تعجّب کرد و فرمان داد که یکصد دینار به او جایزه بدهند و یکصد ضربه تازیانه به او بزنند . آن مرد سراپا لرزید و گفت : ای خلیفه ! چه گناهی مرتکب شده ام که باید به این کیفر دچار شوم ؟ خلیفه گفت : یکصد دینار پاداش هنرانمایی عجیب تو و یکصد ضربه شلّاق هم برای این که وقت ما و خود را برای چیزی که سود ندارد تباه کردی .
+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 به هنگام 20:24 |

ممکن است بد کار هم توبه کند ،

ممکن است آب ماست شود ،

ممکن است چاشتگاه ، آفتاب از غروب طلوع کند ،

ممکن است ابلیس از معصیت بزرگ خویش توبه کند ،

وخداوند مهربان گناهانش را ببخشد ،

ولی هرگز، پادشاهان سرزمینهای عرب بخشیده نخواهند شد.

 

 

 

 

                                      احمد مطرـ شاعر عراقی

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 به هنگام 20:22 |

 

آورده اند كه روزی «تي ميريازوف» دانشمند روسی در يكي از ميدان های شهر مسكو قدم می زد.يكی از دستيارانش كه همراه او بود، متوجه شد كه بر هيچ يك از بوته هاي گل كنار ميدان گلی وجود ندارد و برای اظهار فضل گفت:

        «استاد، چه فكر می كنيد؟به نظر شما چه عنصری در خاك اين جا می نيمم است؟»
    
  «تی ميريازوف» پاسخ داد:

   «درباره ی می نيمم چيزی نمي دانم، اما فكر مي كنم دزدان در اين جا ماكزيمم بوده اند.»

+ نگاشته ی ابراهیم پورقربان نیاکی در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 به هنگام 12:37 |